تبليغاتX
علیه وضعیت موجود
 

 

وبلاگ بدون فیلتر...

 

*** یادداشتهای زندان (+)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:25  توسط . | 

 

نه در هر زندانی اما

در سلولهای کوچک و پر از تنهایی عصیانگران

چنان نفسها به شماره می افتد

که قبل از بهوش آمدن تنهای زخمی و درهم کوبیده

خونهای بر زمین ریخته منعقد می شود

و چوب خشکیده ی کبریت

در ستایش پایمردی گمنامان

و  در اندوه سستی بزرگان

به جای آنکه قلمی شود تا در مرکب خون گام نهد

برای لمحه ای آرامش و تسکین

آتشی می شود برای گیراندن سیگاری

و این

تکرار سرنوشت شورندگان

در زندان زر و زور و آسمان است تا روز پیروزی

اما

از روزنه های اتفاقی پنجره ای مسدود

در حفره ای که گویی گور مکنده ی زمان است

خبر می رسد که کودکان باز به دنیا می آیند

و بازی دارا و ندار را از سر می گیرند

اشک چشمانم را نابینا می کند

عرق سرد و مرگ آور بدنم را می پوشاند

با خودم زمزمه می کنم:

وای بر تنهایی و درد کودکی که

انسان را با شعر بفهمد

و برای تغییر کهنگی های جهان

به جای مسلسل بازی و بازی با مسلسل

ماشه ی اراده اش را

با خشم و قهر گرسنگان تاراج شده ی تاریخ بفشارد.

**************************************

 

در لندن برگزار شد:

کنفرانس مطبوعاتی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب

 

• بهروز کریمی زاده و کاوه عباسیان در کنفرانس مطبوعاتی در لندن مواضع دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را تشریح کردند. نمایندگان دانشجویان تاکید کردند:

جنبش چپ حرکت نوین خود را آغاز کرد. جنبش چپ از قدرت انکار ناپذیری بر خوردار است

ما نه فقط از جناح های داخلی حکومت قطع امید کرده ایم. بلکه – علیرغم راست گرایان – در مقابل هر نوع تهاجم خارجی خواهیم ایستاد. سرنوشت مردم ایران باید به دست خود مردم ایران تغییر کند

برای آزادی عابد توانچه، فرهاد حاج میرزایی که در زندان حکومت ایران زیر شکنجه اند و برای آزادی داوود باقری از زندان ترکیه استمداد می خواهیم ...

 اخبار روز: www.akhbar-rooz.com

سه‌شنبه  ۹ مهر ۱٣٨۷ -  ٣۰ سپتامبر ۲۰۰٨

 اخبار روز: مطابق اعلام رسمی راس ساعت ۲ بعد از ظهر روز دو شنبه ۲۹ سپتامبر کنفرانس مطبوعاتی کاوه عباسیان و بهروز کریمی زاده، دو تن از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب، در یکی از اطاق های ساختمان مرکزی اتحادیه دانشجویان دانشگاه لندن آغاز شد. کاوه و بهروز، که به تازگی از ایران گریخته اند، بنا به دعوت گروه های دانشجویی دانشگاه لندن، با تمایل سوسیالیستی و گروه های ضد جنگ، تحت عنوان "دست ها از ایران کوتاه"، در این کنفرانس خبری و توضیحی شرکت کردند. پس از معرفی برگزارکنندگان و مدعوین، بهروز کریمی زاده به طور مشروح زمینه ها و علل شکل گیری جنبش دانشجویی آزادیخواه و برابری طلب ایران را شرح داد. او گفت:

"جنبش ما برای آزادی و برابری، برای تامین حقوق مساوی برای زنان و مردان، برای نفی بهره کشی از کودکان، و برای دفاع از حقوق طبقه کارگر مبارزه می کند. جنبش ما به معنای نفی جنگ، از هر نوع آن، است". وی افزود "شرایط ویژه ایران باعث شکل گیری این جنبش شده است. زیرا هدف جریان موسوم به اصلاح طلبی، چه موافق آن باشید یا نباشید، استفاده از نارضایی عمومی برای گرفتن سهم بیشتر در حکومت بود. اما وقتی مردمی دیدند سرکوب ها بیشتر می شود، وقتی دیدند فقر بیشتر می شود، تبعیض علیه زنان بیشتر می شود از این جریان روی برگرداندند. این جریان در اذهان مردم پایان یافته است. مردم دیگر هیچ اعتمادی به این ها ندارند. مردم به هر کسی که به نوعی در این سیستم باشد ، دیگر هیچ اعتمادی ندارند."

بهروز کریمی زاده در تحلیل تحلیل علل برآمد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب، گفت: "پس از این شکست دانشجویانی که تازه به دانشگاه می آمدند و اعتماد خود را به انجمن های اسلامی از دست داده بودند، این فکر را که جناح های حکومتی بتوانند تغییری به وجود آورند را از سر بیرون کردند. آنها به این نتیجه رسیدند که راه تغییر جامعه از کانال تغییر در حکومت نمی گذرد. آنها به این نتیجه رسیدند که راه ایجاد تغییر در جامعه از شرکت در انتخابات، از انجام اصلاحات در حکومت نمی گذرد."

او افزود: "به این ترتیب بود که جنبش چپ حرکت نوین خود را آغاز کرد. جنبش چپ از قدرت انکار ناپذیری برخوردار است. جنبش آزادیخواهانه و برابری طلب فقط در میان دانشجویان نیست. در میان طبقه کارگر، در میان زنان، در همه جای جامعه این خواست های این جنبش مطرح است."

"دیگر ویژگی بارز این جنبش مخالفت با هرگونه دخالت خارجی است. ما فقط از جناح های داخلی نیست که قطع امید کرده ایم؛ ما، بر خلاف جریان راستگرا، هیچ نگاهی به دخالت خارجی نداریم. ما با هرگونه مداخله خارجی مخالفیم."

بهروز کریمی زاده در ادامه گفت: "سال ۱٣٨۷ سال اعلام موجودیت رسمی تشکل سراسری دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب است. تظاهرات بزرگ روز ۱۶ آذر پارسال روز اعلام موجودیت این جنبش نوین بود. علیرغم دستگیری های گسترده، حکومت از پایان دادن به حرکت درمانده است. آنها امروز ۵۰ نفر را در تهران، ۱۰ نفر را در مازندران و چند نفر را در جای دیگر می گیرند؛ اما فردا، بلافاصله عده ی بیشتری جای دانشجویان دستگیر شده را پر می کنند، عده ای تازه بر می خیزند." البته دستگیری ها از چند روز زودتر شروع شد. گسترده ترین دستگیری ها در ۱٣ آذر رخ داد. آن روز حدود ۷۰ نفر از ما را دستگیر کردند. این برای اولین بار پس از بیست سال بود که یک حرکت با هویت چپ علنا در صحن جامعه حضور می یافت. همه این ۷۰ نفر شکنجه شده اند. اما من وارد توضیح چگونگی این شکنجه ها نمی شوم."

او تصریح کرد: " از آنجا که حکومت قصد دارد به ما برچسب وابستگی بزند، با قاطعیت اعلام می کنم حرکت دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب به هیچ حزب و گروه و دسته خاصی وابستگی ندارد و با تمام نیرو علیه هر نوع وابستگی به دولت ها، علیه هر نوع مداخله خارجی مبارزه می کند."

پس از پایان صحبت بهروز کریمی زاده نوبت پرسش و پاسخ رسید و کاوه عباسیان پاسخ گو بود. یکی از حاضران پرسید دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب چرا این قدر سیاسی هستند؟ چرا در ایران جنبش دانشجویی به معنای اخص کلمه وجود ندارد.

کاوه پاسخ داد. این پدیده در بیشتر کشورهای استبدادی به چشم می خورد. مسایل صنفی در ایران به سرعت خصلت سیاسی به خود می گیرند. اعتراض به کیفیت بد غذا به اعتراض به وجود فقر در جامعه تبدیل می شود. سوال کننده ی دیگری مطرح کرد: تاثیر جنگ در عراق روی شرایط در ایران چه بوده است. کاوه پاسخ داد: "در ابتدا عده ای گفتند یک دولت خیرخواه یک دولت دیکتاتور را برچیده است. اما خیلی زود آثار منفی تهاجم به عراق آشکار شد. خیلی زود بر همه معلوم شد که مردم باید خودشان سرنوشت خود را تعیین کنند. یک دیگر از حاضران پرسید شما گفتید رفرمیسم در میان دانشجویان شکست خورده است. اما ما شاهد این هستیم که گروه اکثریت، که قبلا از رژیم حمایت می کرده، حالا نظر خود را تغییر داده است. آیا ممکن است نظر خود را راجع به آنها بگویید؟

به این سوال چنین پاسخ داده شد: "ما نمی توانیم در باره احزاب سیاسی اظهار نظر کنیم. این که سازمان اکثریت چه کرده و چه می کند موضوع کنفرانس دیگری است. در باره سمت گیری دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب تاکید می کنم که این جنبش یک جنبش نوین با تمایل رادیکال در ایران است. جریان های راست ابتدا کوشیدند به هر طریق در مقابل این حرکت بایستند. آنها با حمله به بنیادهای نظری چپ شروع کردند. ولی بعد از این که در این کار شکست خوردند با مطرح کردن یک چپ سوسیال دموکرات سعی کردند در مقابل چپ میلیتانت بایستند. به عنوان مثال یک مصاحبه با فرخ نگهدار داشتند که در نشریه اینترنتی ادوار نیوز منتشر شد."

یکی دیگر از حاضران سوال کرد برخی معتقدند شما خیلی تند روی کردید و شاید سکوت فعلی شما ناشی از شکست باشد. آیا شما این داوری را قبول دارید؟ کاوه عباسیان در پاسخ توضیح داد: "این بستگی به تعبیری دارد که ما از شکست و از موفقیت داریم. ما فکر نمی کنیم در پیگیری اهدافی که از بدو شروع در مقابل خود قرار دادیم ناموفق بوده ایم. اگر این را خود ستایانه تلقی نکنید با اطمینان می گویم که حرکت ما نسبت به سال پیش اگر نیرومند تر شده باشد به هیچ وجه ضعیف تر نشده است. حرکت ادامه دارد و همین امروز نیز دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگاه اصفهان حرکت داشته اند."

کاوه عباسیان در خاتمه از همه سازمان ها و احزابی که از جنبش دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در این سال ها حمایت کرده اند صمیمانه تشکر کرد. او هم چنین از همه احزاب سیاسی و سایر تشکل ها خواست از دانشجویان دربند درخواست حمایت کنند. او گفت عابد توانچه، دانشجوی سرشناس آزادی خواه و برابری طلب هم چنان در زندان های جمهوری اسلامی است و ما به او درود می فرستیم. دوست دیگر ما، فرهاد حاج میرزایی، از جمله انسان های شریفی است که محروم از بسیاری حقوق در زندان زیر شکنجه است. به حمایت از این مبارزان باید همه دست به دست هم بدهیم. داوود باقری که برای یافتن یک کشور امن از کشور خارج شده بود توسط دولت ترکیه بازداشت است. او سخن خود را "به امید دنیایی بدون زندان" به پایان برد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 4:37  توسط . | 

 

بیشمارند که می پندارند:

عشق جادوی  سحرانگیزیست

و عشاق برف و آتش را به هم می تنند

تا زبانه های احساس را

همچون پیچک بر میله های عمر به رویش وادارند.

 

من هم عاشقم

زندگی با عشق برایم ساده ترین نوای یک ساز شکسته است.

روزها با انحنایی از تکرار به هم زنجیر می شوند

در تمام روز به محبوبم فکر می کنم

تمام روز را در فراغش رنج می کشم

 

حقیقت این است که دیوارهای زندان

مرزهای جدایی نیستند

و در کتاب قانون قاضیان تاریکی

وردی برای رویش فاصله ها

_ بیش از این که هست _

یافت نمی شود

 

فاصه ایست میان من و استغنا

فاصله ای چونان عمیق

که جز با لبخند کوچک پذیرفتنی

بر لبان گوشه گیر و تنهای دختری پریشان حال

محو نمی شود.

 

فاصله ایست میان من و آرامش

دره ای چونان ژرف

که جز با خاکستر جسدهای خود سوخته پر نمی شود

 

نمی دانم که فردا زنده خواهم بود یا نه

نمی دانم که روزی آزاد خواهم بود یا نه

نمی دانم آن هنگام که که غریو پیروزی طنین اندازد

ما را به خاطر خواهند داشت یا نه

اما می دانم که معشوقه ام

روزی خواهد خندید

آن هنگام که خاک بر یقین ما سرود ستایش بخواند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 1:49  توسط . | 
 

 

تلاوت کن نام مرا

همچون مرثیه ای بر مزار بودنی بر باد رفته

تکرار کن نام مرا

تکرار کن

که لذت کلام تو از من تا هیچ جاریست

 

اکنون توام

انعکاسی از تمام حسن تو

در تار و پود اندیشه ای بی قرار

به تو فکر می کنم

بی آنکه به چیزی بیاندیشم

بی آنکه بیاندیشم

 

در تو متوقف می شوم

در کلمه متوقف می شوم

در زیبایی، نیاز، حسادت، و خاطره

از حس اسارت تهی می شوم

و در فراسوی وصف و بیان

در لذتی گنگ فرو می روم

 

 

می دانم که پس از روزها

کوتاه و تلخ و در شتاب

با میله و خاموشی وداع خواهم کرد

میان مردمی باز خواهم گشت

که در آزادی خود اسیرند

تو را خواهم دید

و پس از بارها دزدیدن نگاه

چشمانت را به دام خواهم انداخت

تا نگاهم را به بند کشی.

لحظه ای خواهم مرد

لحظه ای طولانی

غرق در تو خواهم شد

در چشمانی به رنگ کهربا

و بدنی به رنگ عسل تیره

در پریشانی مویی چون نجوای توفان

در خنده هایی از جنس عادت

در درخود فرو رفتنی از جنس تامل

                                  گذشته

                                  تنهایی

                                     بودن

                                       غم

با تو می میرم

در نگاه تو می میرم

تا با آخرین مرثیه زندگی ام که از زبان تو جاری شود

آمرزیده شوم

جسم بیجان من خواهد شنید

زمزمه ی چشمان پر رمز و رازت را احساس خواهم کرد

چنانکه اکنون نیز می فهمم

همچون لغزش آب سرد و فراوان بر جسمی تنها

در تابستانی به چله نشسته

عشقم را به تو می فهمم

 

چنانکه اکنون نیز احساس می کنم

همچون کنکاشی در زمان از حرکت ایستاده

تمام آنچه را هرگز به زبان نخواهی آورد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 4:58  توسط . | 
 

رفقا به امید دیدار !

رفقای قدیمی ار من خواستند که خودم را تسلیم نکنم. گرچه من اسم این کار را تسلیم شدن نمی دانستم ولی به هر حال  قبول کردم و اعلام کردم تا زمانی که حکم کتبی از ستاد اجرای احکام به دستم نرسد به زندان یا دادگاه انقلاب مراجعه نخواهم کرد. رفقا امروز دوشنبه است و کار دادگاه انقلاب به تهدید تلفنی و اعزام مامور رسیده است. رسما از دادگاه انقلاب تماس گرفته اند و تهدید کرده اند از فردا ماموران با حکم وارد منزل شده و منزل را تفتیش خواهند کرد.

با تمام بی اعتقادیم به نهاد خانواده حاضر نیستم ماموران وزارت اطلاعات یا دادگاه انقلاب مثل حیوانهای وحشی به منزل پدری بریزند و با فحاشی و عربده کشی و تهدید اسلحه دوباره روزهای پر اضطراب بازداشت را برای خانواده ام زنده کنند. به خصوص که پدر و مادرم در وضعیت جسمی و روحی نگران کننده ای به سر می برند و ممکن است تکرار این اتفاق وضعیت را از جهنمی که هست بدتر کند.

همانطور که تا به حال ماموران وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه به جای ارائه ی حکم بازداشت، کشیده و لوله ی اسلحه تحویل دادند و دادگاه انقلاب به جای احضار کتبی، تلفنی و با تهدید من را به دادگاه انقلاب کشاند و به جای ارائه ی حکم کتبی دادگاه آن را شفاهی برایم قرائت کردند این بار هم مجبور هستم به خاطر دور نگه داشتن خانوده از معرض وحشیگریهای ماموران خودم با پای خودم به زندان بروم.

از رفقا و دوستان تقاضا می کنم از تماس با خانوده من خودداری کنند چرا که آنها از روابط سیاسی من متنفرند و به دلیل تجربه فعالیت سیاسی پدرم در گذشته و تبعات سنگین آن برای اعضای خانواده، این تنفر می تواند در غالب هر رفتاری بروز پیدا کند. ضمن اینکه نمی خواهم آرامش آنها با تماسهای تلفنی مکرر به هم بخورد.

 

وبلاگ را در اختیار تعدادی از رفقا قرار داده ام تا اگر مطلب ضروری ای پیش آمد بتوانند از طریق آن اطلاع رسانی کنند. در فرصت باقیمانده تا رفتن به زندان سعی می کنم با رفقا تماس بگیرم. اگر کسی از قلم افتاد پیشاپیش عذرخواهی می کنم.

 من فردا ساعت  9صبح  وارد زندان می شوم تا دوران 8 ماه حبس خود را سپری کنم.دیکتاتور بمیرد و خم به ابروی ما نبیند . مرحله ی دیگری از مبارزه ی من علیه نظام سرمایه داری حاکم بر ایران آعاز شد .

 

دو شنبه ۳۱ تیر ماه ۱۳۸۷، ساعت ۱۴:۴۰

 

 

 

این هم دو نوشته ی  آخر من قبل از زندان:

 

تا به حال هر بار که بازداشت شده ام سر و کارم با بنهای امنیتی و سلول انفرادی بوده است. نمی دانم که بند عمومی چطور جایی است و زندگی در آنجا چگونه جریان دارد. نمی دانم روابط بین زندانیان در بندهای عمومی چگونه است. نمی دانم که روزهایش چگونه می گذرد. نمی دانم شبهایش ... که وای از شبهای زندان. تجربه ی همزمان زجر و لذت، خوبی و بدی،  ترس و امید و همه ی تضادهای روحی باهم.

نمی دانم که پشت دیوارهای زندان چه می گذرد اما آرامم. بیش از حد لازم آرامم و همین آرامش عجیب و غریب اذیتم می کند. انگار به جایی می روم که به آن تعلق دارم و می ترسم که مبادا به این آرامش عادت کنم.

... 

+ ادامه ی مطلب...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:2  توسط . | 

 

حکم زیر حکم دادگاه بدوی ـ یعنی حکم شعبه ی دوم دادگاه انقلاب اراک ـ در مورد  پرونده ی من است.من این حکم را بعد از چند ساعات جدل و اعتراض شدید از دادگاه تحویل گرفتم. مسئولان قضایی به هیچ وجه حاضر به تحویل دادن حکم کتبی پرونده نبوده و به شدت از انتشار آن هراس داشتند.

عاقبت با اخذ تعهد کتبی از من مبنی بر عدم انتشار تصویر این حکم در رسانه های عمومی این حکم تحویل داده شد. لازم به ذکز است که مسئولان دادگاه انقلاب شهر اراک به شدت هشدار دادند انتشار این حکم اقدام علیه امنیت ملی و نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی!!! ارزیابی شده و با آن به شدت برخورد خواهد شد.

( دادگاه انقلاب در مورد بسیاری از  پرونده ها ، علی الخصوص پرونده های سیاسی از صدور حکم کتبی خودداری کرده و تنها حکم دادگاه را به صورت شفاهی برای متهم خوانده می شود. )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:0  توسط . | 
 

اعلامیه فراکسیون کومه له

اعلام می کنیم که اعلام فرکسیون حاضر نه چیش درآمدی است برای انشعاب جدید و نه ...

سیاستهای تنگ نظرانه و خود بزرگ بینانه رهبری...

نغمه انشعاب سر ندادیم تا ...

انحراف در رهبری...

(۳ تیر ۱۳۸۷) امیدوارم توانسته باشند به برکت در خطر قرار گرفتن امنیت فعالان چپ دانشجویی و همکاری با اطلاعات، رهبری  کومله بر اختلافات درونی اش نقابی زده و حداقل برای مدتی از ریزش و جدایی نیروهای  خود و اختلاقات درونی خود جلوگیری کند . به وقت مناسب این موضوع را هم علنی خواهیم کرد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 4:44  توسط . | 
 
" ابلها ! مردا ! عدوی تو نیستم من !

انکار توام ! "

- دو تا  "ت " بَده !

تاریخ و ترک سیگار

مرض عادی می شه واسه جماعت بیمار !

مثل درد پریود و یه کمی بیشتر

داری می میری ادای زنده ها رو در نیار !

لک خون گوشه لبته ! چسبیده ! وردار

من و این خانوم رابطه ای نداریم سرکار !

باید بلند بگی

ولی خوب شاش بند شدی !

به تو هیچ ربطی نداره ! شعار رو دیوار !

می خوان خانوما و آقایون از هم تفکیک شن !

بوش و لابی یهود ببین و تحریک شن

و مسیح لات دم کوچه با دستمال یزدی

به قول " مریم هوله " می شه تو لباس کردی

یه هاله ی مقدس رو سر مترسک!

یکی بزغاله می بینه همه رو ! یکی هم سگ !

شکم سیر و مغر پیر و انقلاب مخملی !

چریک کت شلواری و چه گوارای فکلی !

سیاسیای مست و مستای معتقد !

دکتر و پرفسور با پیشوند سید !

گفتی بی ریشه و ریشه ی مفتی ! امت گشنه !

کرم و کلام کذب و کشف و کتاب کهنه

دولت بیمار ! ملت بیزار ! مدیر غایب

جوون و جلق و جهاد اکبر و امام نائب

شهید زنده و زنده های مرده بی کفن

چماق و چراغ ِ دین چلغوزای بی وطن

فردوسی ! خط امامی با سربند یا زهرا

حافظ ! یه بسیجی کلاچ به دست سر کوچه ها

حقوق بشر بشر بی هدف های شیرین

تلفیق مسجد با نمای کاخ سفید کرملین

فمینیست مردونه ! حق زن می شه بازیچه ! 

فالاچی با دامن مینی ژوپ و سبیل نیچه

این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی

رول جنازه ای که زنده است

به همین سادگی

نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی

آخر قصه ی همه است ! آخر سگ کشی  !

این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی

رول یه جنازه که زنده است به همین سادگی

نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی

آخر قصه ی همه است ! آخر سگ کشی !

دختر خاله ی محجبه !

یاد هفت سالگی ! زیر پتو ! دکتر بازی و کشف یک سادگی

زن همسایه ! مشکل جنسی ! شوهر بیکاره

سه سال حبس و یه آش نخورده و سکته نیمه کاره

دوستی با دوست مامان و بیوه های تشنه لب

عاشق دختر همسایه فقط واسه یه شب

شبای عاشورا و فیلم پورونو خونه خالی

شب شعر و روزای سگی و معشوق خیالی

حسرت بوسیدن لبت وسط خیابون !

عقده ی هم آغوشی با تو بی ترس زندون

دنبال کردنت تو خیابون و کوچه خلوت

یه گل پژمرده با نامه یا با ده دقیقه صحبت

یه قلب شونزده ساله که از ترس مامور می زنه

مامور اگه نبینه ! خونواده سرتو می زنه

یه بکارتی ! که معنیش واست غریبه

غیرت داداش و بابا که حالا شدن غریبه

فرار و خیابون و اعتیاد و فحشا !

قصه هایی که شاید تکراری شده واسه ما

مسیح عربده کش با دستمال یزدی

مریم واست هیچ شانسی نیست که به خونه برگردی

مریم بیوه و مریم بی حق حضانت !

مریم بی ارث و مریم بی حق شهادت  !

مریم تو بنده واسه چند تا دونه امضا !

مریمی که خودکشی شده توی بازداشتگاه

به نقش سیاهی لشگر تو فیلم راضی باش

چشاتو ببند و فقط به فکر بازی باش

خر شو از خودت دست بکش ! افول کن ! 

ببند دهنتو ! شرایطو قبول کن !

این سنت پیغمبره ! بپذیر  !

زن یا مرد ! فرقی نمی کنه ! بمیر !

این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی

رول یه جنازه که زنده است به همین سادگی

نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی

آخر قصه ی همه است ! آخر سگ کشی

این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی

رول یه جنازه که زنده است به همین سادگی

نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی

آخر قصه ی همه است ! آخر سگ کشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 7:49  توسط . | 

 

در انتظار انقلاب کن

در سکوت فریاد کش

در یاس دیگران پر امید

در راحتشان بی قرار باش

وقتی مبارزه و زندگی

عشق و خشم

لذت و زجر

یکی می شود

جسارت با دم و بازدم تو

تکرار می شود

و ویروس انقلاب در تو

                    و با تو

تکثیر می شود

این قانون تغییر و پیروزیست

«تو را نمی خواهند

پس خود را تکرار کن

بسیار کن.»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:8  توسط . | 

 

سهم خواهی ممنوع. ما مستقل هستیم.

در روزهای گذشته ما شاهد اظهارات و موضع گیریهایی در رابطه با دانشجویان آزای خواه و برابری طلب بودیم که قسمتی از آن شنیع ترین و نفرت انگیز ترین اقدامات پلیسی دو دهه ی اخیر در عرصه ی سیاسی بود. پیش از آنکه به بیان نظرات خود پیرامون این ماجرای رقت بار بپردازم میل دارم برای روشن شدن مطلب و انتقال کاملتر سخنانم نکاتی را به رشته ی تحریر در آورم.

این اضهارات و مواضع به عنوان نظرات شخصی عضوی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب مطرح شده و به هیچ عنوان انعکاس دهنده ی نظرات کلیت دانشجویان آزای خواه و برابری طلب نبوده و حتی به نمایندگی از بخشی از اعضای این تشکل مستقل دانشجویی _ به عنوان بزرگترین بخش جنبش چپ دانشجویی _ نیز مطرح نمی شود. گرچه کسانی که در شرایط زمانی و مکانی فعلی در راستای اهداف و منافع خود اقدام به حملات مستقیم پلیسی به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب کرده اند مسلما فاقد ابتدایی ترین اصول کار سیاسی هستند اما برجسته کردن این نکته ی  بدیهی، الزامی است که هر گونه واکنش و موضع گیری پیرامون این نوشته تنها می تواند متوجه فرد نویسنده بوده و متوجه شدن هر موضع منطقی سازنده _ و حتی حمله ی سیاسی و یا اقدام امنیتی _ نمی تواند به جز شخص نویسنده به سمت و سوی افراد و یا تشکل دیگری نشانه رود.

دانشجویان آزای خواه وبرابری طلب بعد از بازداشتهای گسترده ی ضربه ی آذر 86 این روزها به شدت سرگرم رسیدگی به لطمات وارد شده به زندگی شخصی خود _ از طرف دستگاه امنیتی _ و سامان دادن به به وضعیت عمومی خود هستند. دانشگاه وارد ایام امتحانات پایان ترم شده است و طبیعتا دانشجویانی که در میانه ی ترم تحصیلی بازداشت شده اند و با خطر حذف ترم، درج نمره صفر در دروس  به دلیل غیبتهای متوالی در کلاسهای درسی _ به دلیل زندانی بودن _ ، پر شدن سنوات تحصیلی و حتی در موارد متعددی اخراج از دانشگاه روبه رو هستند به شدت در تکاپوی احقاق حقوق خود در این زمینه هستند.

در زمینه ی فعالیت های سیاسی و مبارزاتی، دانشجویان با مشکلات اصلی مربوط به خود مواجه می باشند. نگرانی نسبت به وضعیت پرونده های مفتوح در دادگاه انقلاب ، فشار ناشی از وثیقه های مالی سنگین تعیین شده از سوی سیستم قضایی و به تبع آن فشار حاصل از وثیقه گذاران ، تداوم فشارهای نیروهای امنیتی و اطلاعاتی بعد از آزادی دانشجویان از زندان به منظور خارج سازی آنها از صحنه ی سیاسی و یا حداقل منفعل سازی آنها و دهها مشکل از این دست مواجه هستند.

در زمینه زندگی خصوصی نیز پس از روزها سرگردانی خانواده ها در پشت دیوارهای زندان اوین و تحمل فشارهای خرد کننده ی ناشی از اِعمال رفتارهای افسار گسیخته ی دستگاه امنیتی، خانواده ی دانشجویان زندانی شده _ و حتی تحت تعقیب _ و به تبع آن خود دانشجویان از زندان بازگشته را با مشکلات متعدد و تحمل ناپذیری دست به گریبان کرده است که بخش بزرگ دیگری از توان، انرژی و تمرکز فکری دانشجویان را صرف خود کرده است. این فشارها وقتی با نگرانی دانشجویان از آینده ی خود، اشتغال و تامین زندگی و از همه مهمتر « امنیت نسبی به عنوان یک انسان » همراه می شود قادر به آن است که حتی سرسخت ترین و مقاوم ترین مبارزان آزادی خواه و برابری طلب را از پا بیاندازد.

در این شرایط به ناگاه با انتشار مقاله ای منتسب به ایرج آذرین در سایت تریبون مارکسیسم دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را در وضعیت بسیار بدی قرار داد. تمام آن چیزی که نیروهای لیبرال حاضر در دانشگاه و ارگانهای رسانه ای حاکمیت مانند کیهان،رسالت،صبح صادق و یالثارات به آن دامن می زدند و قصد داشتند تا از طریق آن وجه چپ دانشجویی را تخریب کنند و و با انتشار آن دانشجویان را از چپها دور کنند. به ناگاه گرچه در سایتی مجهول الهویه و بدون ذکر نام نویسنده درج شد اما از زبان کسی بیرون آمد که ادعای چپ بودن داشت. زمانی این انگ زنی و اتهام پراکنی مشمئز کننده تر و تهوع آورتر شد که مشخص گردید این بیانیه نه توسط ایرج آذرین که توسط آقای "ر" _از دانشجویان سابق دانشگاه تهران در مقطع کارشناسی و دانشجوی کارشناسی ارشد فعلی _ نوشته است و این فرد با حمایت و تشویق عده ای از گروه های خارج از کشور وارد این اقدام ناسالم و پلیسی شده است.

در گذشته نیز ما بارها شاهد کشیده شدن مشکلات شخصی بین افراد به صف بندیهای سیاسی بودیم اما این گونه عقده گشایی کسانی که به دلیل افکار و اعمال خود هرگز نتوانسته بودند نیروهای چپ دانشگاه را با خود همراه کنند در نوع خود بی نظیر بود. هنگامی که افرادی از این دست در حال فرو رفتن به باتلاق تنهایی و فراموشی هستند شروع به دست و پا زدنهای دیوانه واری می کنند. دشمنان ما دست به اتشار شایعات بی اساس فراوانی علیه ما زدن و درست در اوج رواج این شایعات و حرفهای محفلی و در گوشی بود که این فرد به تحریک عوامل کومه له _ و گرفتن اطلاعات نادرست از یکی دیگر از محافل سیاسی خارج از کشور _ دست به انتشار مطلبی زد که سراسر آن برچسب زنی، اتهام زدن و سم پاشی علیه دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب بود و با پیش فرض قرار دادن مواردی که وزارت اطلاعات بر آن تکیه می کند به نتیجه گیری علیه این تشکل مستقل پرداخته است.

آقای "ر" و در نتیجه ایرج آذرین، کومه له و تشکل ثانوی حمایت کننده از آنها به خوبی می دانند که در وضعیت فعلی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب با محدویتهای زیادی مواجه هستند که مانع از پاسخگویی صریح، آشکار و رسمی دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و همچنین نیروهای چپ رادیکال به آنها می شود.آنها مدتهاست که به انتظار نشسته بودند تا با نیروهای فعال چپ دانشجویی تسویه حساب کنند و چه زمانی مناسب تر از حال که حریف زخمی است و به دلیل واقع شدن در شرایطی غیر معمول و غیر طبیعی، میلی به اظهار نظر رسمی و علنی ندارد؟

 

نقش نیروهای با تجربه ، پیش بینی این ضربه

آیا لیدرهای دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب قادر به درک شرایط موجود و خطرات احتمالی پیش روی جنبش نبودند؟ آیا این کم کاری و اهمال آنها نبود که موجب شد نیروهای چپ دانشگاه خود را برای این ضربه آماده نکنند و جنبش چپ دانشجویی در وضعیت حادی قرار گیرد؟ آیا...

سوالاتی از این دست کاملا بی مفهوم و فاقد ارزش منطقی هستند. بر خلاف گروه های خردتر تشکیل شده از نیروهای چپ دانشگاه، تا به امروز ساختار دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب به نحوی شکل گرفته است که در آن " لیدر" وجود ندارد. نه تنها لیدر که این تشکل اصولا فاقد ساختارهای تشکیلاتی است. تفکر پیوند دهنده ی اعضای دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب حداقلی منطقی از اصول مطرحه ی ]...[ و تئوریهای ]...[بود که بایدها و نبایدهایی را برای مجموعه تعریف کرده بود و تمام اعضا توانایی اعمال نظرات خود پیرامون این بایدها و نبایدها را داشته و "اعمال" دیگر اعضا را نقد می کردند.

دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب یک تشکل علنی و اعضای آن افرادی حقیقی و واقعی و با کارنامه ی مشخص فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی خود هستند. در دیدارهای روبه رو یا اینترنتی اعضای این تشکل نظرات افراد رد و بدل شده و هیچگاه روابط از بالا به پائین در بین ما وجود نداشته است. سعی بر آن بود تا اتحادی از "نیروهای سالم" ، "پر دغدغه" و "پتانسیلهای موجود در دانشگاه" حول اصول اصلی ]...[ شکل گرفته و با شکل گیری یک تشکل بزرگ دانشجویی از هدر رفتن چهره های جوانتر و دانشجویان دارای گرایشات ]...[ در میانه ی درگیریهای دیگر گروه های چپ با یکدیگر جلوگیری شود. به دلیل سابقه ی کار و پیشرفت گروه های قدیمی تر در مسائل پیچیده تر و حاد تر و اعمال خط بندیهایی متعدد بین چهره های باسابقه چپ بسیاری از دانشجویان ورودی جدید که گرایشات و پتانسیلهای برای پیوستن آنها به چنبش چپ دانشجویی داشت از جنبش چپ دانشجویی فاصله گرفته و  اقدام به حفظ  "فاصله" کردند یا در مواردی به سبب کم هزینه بودن و فریبندگیهای ظاهری و پوشالی جمعهای واقعا مرده ی لیبرالی در جریانات راست دانشگاه حل شدند. تشکل "آزادیخواه و برابری طلب" توانست با این تاکتیک چهره های جوان بسیاری را جذب کند و دستاوردهای چشمگیری بدست آورد. سوالی که می توند در اینجا مطرح کردد این است که آیا چهره های باتجربه تر و قدیمیتر حاضر در این تشکر در انتقال واقعیات، خطرات و مسائل به چهره های جوانتر و بی تجربه تر کوتاهی کردند؟ آیا چهره های برجسته ی چپ حاضر در این تشکل هزینه ی افکار و اعمال خود را به کل مجموعه تحمیل کردند؟

   خیر! در مجمع عمومی دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب همه ی اعضا حق اظهار نظر داشته و همه به صورت یکسان از حق رای برخوردار بودند. نظرات افراد در جمع مطرح شده و پس از نقد و بررسی _ گرچه شخصا معتقدم تعداد این جلسات کافی نبوده و زمان بیشتری باید بدان اختصاص می یافته است و مکانیسم قویتری برای ارتباط اعضا و گروه های فعال در دانشگاه شهرستانها برای این تشکل طراحی می شد_ گزینه ها به رای گذاشته شده و خرد جمعی تعیین کننده ی راهکارها و فعالیتها بود.

در صحبتها خصوصی و دیدارهای جمعی همه ی اعضا بحثهای طولانی پیرامون مباحث تئوریک و فعالیتها صورت گرفته و اعضا سعی می کردند دیگران را از مسایل مختلف آگاه کنند. در کنار نقدهای تند سازنده و سالم  گرچه اکنون صداهایی بلند است و دهانها برای تخریب فراخ اما به واقع بسیاری از کسانی که اکنون به سم پاشی علیه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب مشغولند حتی احتمال آن را هم نمی دادند که دامنه ی برخورد اخیر تا بعضی چهره های جوان و جدید جنبش نیز کشیده شود. حتی فعالان قدیمی و با دغدغه چپ نیز که اکنون نقدهای منطقی و سازنده ی خود را به صورت عمومی یا نیمه عمومی نسبت به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب مطرح می کنند هم تصور آنرا نمی کردند که در شرایط زمانی آذر 86 _ و نه در کل _ برخروردی تا این حد سنگین نسبت به چپ در دانشگاه صورت گیرد.

در تحلیل و جمع بندی تعدادی از نیروهای برجسته ی جنبش چپ دانشجویی با دقتی درخور توجه برخورد سنگین نیروهای امنیتی حاکمیت علیه دانشجویان چپ و به طور مشخص تر نیروهای مارکسیت_ لنینیست پیش بینی شده بود. ]...[ یک مجموعه ی دانشجویی و حتی یک حزب سیاسی قادر به آن نیست تا رقابت و مبارزه ای یک به یک و پایاپای با سیستم اطلاعاتی_امنیتی یک نظام سرمایه داری حاکم مقابله کند. پیش بینی ]...[ خالی از اشتباه و نقص نبود. علی رغم پیش بینی این ضربه و تلاش برای مقابله با آن در برآورد زمان و شدت دقیق این برخورد به دلیل کمبود امکانات و ]...[ ، اشتباه وجود داشت. زمان این برخورد در تعطیلات نوروز 87 و یا تابستان 87 برآورد شده بود و گمان آن نمی رفت که سیستم قبل از انتخابات مجلس هشتم خود _ یعنی در آذر 86 _  دست به تحرکات گسترده در صحنه ی سیاست کشور بزند.

 شاید تنها ذکر یک مسئله ی دم دستی و ساده نشان دهنده ی آن باشد که چرا زمان این برخورد به صورت دقیق پیش بینی نشد. تجربه ی سالهای اخیر نشان دهنده ی آن بود که در فاصله ی چند ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری و یا مجلس در ایران فشار نیروهای امنیتی بر فعالان اجتماعی در ایران کاهش می یافت و تنها محدود به خط قرمزهای اصلی و خود مسئله ی انتخابات می شد. این نوع برخورد در فضای دانشگاه محسوس تر بود. طراحان امنیتی نظام حاکم بر ایران علنا از برافروختن خشم دانشجویان اجتناب می کردند و سعیشان بر این بود که در هنگامه ی انتخابات دست به کنشهایی نزنند که واکنشهای تندی از سوی جنبش دانشجویی به همراه داشته باشد. اینکه چه عواملی سبب شد حاکمیت دست به تغییر رویه زده و سبک بازی خود را تغییر دهد مسئله ای است که مسلما به صورت مبسوط بدان پرداخته خواهد شد.

مسئله ی مهم دیگر برآورد شدت این برخورد بود.تحلیل ]...[ این بود که تعداد 7 تا 15 نفر از فعالان شناخته شده و مطرح جنبش چپ دانشجویی در اقدامی هماهنگ توسط نیروهای اطلاعاتی _ امنیتی بازداشت خواهند شد. هیچگاه تصور آن وجود نداشت که دامنه ی بازداشتها و دستگیریها به فعالان جوانتر و کمتر شناخته شده کشیده شود. این اشتباه دیگر ]...[ در جمعبندی و تحلیل بود. البته در این مورد اشتباه کمتری نسبت به مورد قبل صورت گرفت چرا که کسی نمی تواند منکر این مسئله شود که تعداد دستگیریها می توانست به مراتب کمتر از تعدادی باشد که اتفاق افتاد. حضور بعضی از بازداشت شدگان در زمانهای نامناسب در مکانهای نامناسب _ که یکی از دلایل مسلم آن حساسیت دانشجویان نسبت به سرنوشت بازداشت شدگان یازدهم و دوازدهم آذر بود_ و بی توجهی افراد به اقدامات امنیتی _ که شاید یکی از دلایل مشخص آن اشتباه در تحلیل زمان ضربه بود _ سبب گردید که تعداد دستگیر شدگان از حد انتظار بالاتر رود. حضور تیمهای عملیاتی وزارت اطلاعات که صرفا برای بازداشت چهره های مشخص جنبش چپ دانشجویی در دانشگاه تهران حضور داشته اند و به دنبال شکار سوژه های از پیش انتخاب شده ی خود بوده اند به خوبی گواه این ادعاست.

 

زندان، شکنجه و مقاومت

دشمنان تشکل دانشجویی مستقل ما مدعی هستند که دانشجویان بازداشت شده در زندان بریده اند و بی هیچ مقاومتی اقدام به لو دادن خود و دیگران کرده اند. ما از هیچ کس توقع آن را نداریم که برای ما (بازداشت شدگان) دل بسوزاند یا نسبت به ما ترحمی نماید. ما حتی توقع آنرا نداریم که رفقا و دوستانمان _ چه برسد به منتقدان، مخالفان و دشمنان _ در مدعیات خود شرایط زندانهای مخوف امنیتی را در نظر بگیرند. ما تنها خواستار آن هستیم که واقعیات در نظر گرفته شده و بیان شوند. آقای "ر" و به دنبال آن ایرج آذرین بر چه اساسی مدعی هستند دانشجویان زندانی شده بریده اند و اقدام به لو دادن جریان کرده اند؟ ایرج آذرین و جریان کومه له قسمتهای به تاریخ سپرده شده ی جنبش چپ در ایران هستند. جریان ]...[ هم که به دلیل تخصص در موج سواری و نسبت دادن فعالین و حرکات اجتماعی از سوی بسیاری از افراد و گروه های داخل کشور و حتی فعالان مستقل چپ در خارج از کشور ترد شده و همگان از آنها رویگردانند. میزان بی اخلاقی و نسبت دادن دادن چهره های مستقل جریانات اجتماعی ایران به خود ، به حدی است که حتی دانشجویان از پاسخ دادن به احوالپرسیهای آنها در چتها هم فرار می کنند. در این میان وضعیت آقای "ر" کمی پیچیده است. او دانشجوی یکی از دانشگاه های تهران است و سابقه ی فعالیتها و اعمال و رفتار او در دانشگاه تهران بر هیچ کس پوشیده نیست. کسانی که از گذشته ی این فرد و تغییر مواضع متعد وی اطلاع دقیقی دارند موضعگیری در سایت تریبون مارکسیست از طرف این فرد را مسئله ی عجیب و غیر منتظره ای نمی دانند. این فرد با به دوش کشیدن کوله بارش مدام در بین گروه های مختلف چپ دانشجویی و نشریات چپ در دانشگاه مشغول رفت و آمد بوده و مدام تغییر گرایش داده است. وی بارها سعی می کند تا نقطه نظرات خود را به مجموعه های مختلف چپ دانشجویی تحمیل کند اما هنگامی که در می یابد افکار و نظراتش در میان دانشجویان چپ خریداری ندارد مدتی از کل جنبش فاصله می گیرد و در نهایت سر از محافلی در می آورد که کارهای پلیسی را دستور کار خود قرار داده اند. نکته ی ظریف ماجرا این است که چه عامل و پیونی میان او و سر پناه جدیدش وجود دارد و چه عاملی سبب شده است او حاضر شود در نوشته ای بی و نام نشان آب به آسیاب رژیم بریزد. از نظر من بی شک ]...[

مخاطب ما تنها این شخص (آقای "ر" ) نیست. همه ی کسانی که ادعایی در زمینه ی میزان مقاومت دانشجویان زندانی دارند باید ادعای خود را اثبات کنند. آیا جز این است که اینان خود در جمع زندانیان حاضر نبوده و کوچکترین هزینه ای برای جنبش پرداخت نکرده اند؟ آیا جز این است که دست بالا تنها می توانند ادعا کنند که در محافل چند نفره ی خود و یا صحبتهای خصوصی به شنیده های خود پر و بال داده اند و ماجراها و مطالبی از دل تخیلات خود بیرون کشیده اند؟ آیا اگر قرار باشد خاطرات و شنیده ها ملاک قضاوت قرار گیرند این خود دانشجویان زندانی نیستند که باید در حضور همه ی به بند کشیده شدگان این ضربه اتفاقات را بازخوانی کرده و ضمن یک تحلیل کلی  به بررسی نقش و اثر تک تک دانشجویان زندانی بپردازند؟ آیا اگر ادعایی مبنی بر بریدن و لو دادن در میان باشد نباید توقع داشت که کسانی مدعی باشند و به میدان بیایند که خود را قربانی بریده ها و لو دادنها بدانند؟ آیا چنین کسانی وجود دارند؟ آیا به فرض مثال چنانکه که فردی در زندان بریده باشد و مسایل مربوط به خود را بیان کرده باشد و خود را زیر ضرب برده و پرونده خویش را سنگین ساخته باشد مدعی و طلبکاری به جز "خویشتن " خویش دارد؟

کسانی که در سولهای انفرادی  و در بندهای امنیتی، روزها زندان و شکنجه و بازجویی را تحمل می کنند و شجاعانه _  با کتمان مسائل و حفظ اسرار و یا در موقع لروزم با دفاع جانانه از مرام و عقیده و انتخاب آگاهانه مرگ _ از امنیت رفقا و مبارزان و ارزشهای آرمانی جمعی دفاع می کنند قهرمانان جامعه و لایقان بی چون و چرای رهبری جنبش و سازماندهی جمعی هستند. در این شکی نیست و هیچگاه نیز نخواهد بود. میزان مقاومت افراد مختلف در زیر شکنجه و فشار تابع مستقیم میزان آگاهی،اراده و ایمان افراد نسبت به عقاید ، انتخاب و تصمیمات است. شخصیت _ به مقدار زیاد _ و فیزیک افراد _ به مقدار کمتر _ نیز دخالت بسزایی در میزان مقاومت افراد در بازجوییها و شکنجه ها دارد. ملاک باری ما مسلما در هر کار جدی مقاومتهای قهرمانانه است. شخصیتهای حاضر در یک جریان تاثیر تعین کننده ای در سرنوشت افراد و اهداف یک جریان مبارزاتی دارند. اما تعریف ما از یک مقاومت قهرمانانه چیست؟ مقاومت قهرمانانه چه تعریفی دارد؟ خط و مرز یک زندانی بریده و یک زندانی نبریده چیست و کجاست؟ میزان نسبی مقاومت در افراد چه میزان باید باشد و آیا این میزان با شرایط زمانی و مکانی مختلف تغییر می کند؟

به شخصه خوشحال و سرفرازم که در شرایطی اقدام یه نوشت این سطور می کنم که کمترین حجم میزان بازجوییهای مکتوب را در پرونده ی خود دارم و به هیچ عنوان حتی کلامی در رابطه با مخالفان فکری خود _ چه رسد به رفقای نزدیک و دوستان کم تجربه تر _ به زبان نیاورده ام و از امنیت دیگر رفقا به مانند امنیت خود  دفاع کرده ام. استاندارد و ملاکی که من برای میزان مقاومت در زندان در نظر داشتم به حدی بالا بود که خود را به محاکمه کشیده و محکوم کرده بودم. به نظر من تنها کسانی لایق آزادی و برابری هستند که آزاد و برابر زندگی کنند. اگر ما تابع محدودیتها و بایدها و نبایدهای دنیای کهن شویم و یا محکوم قانون دیگر شویم هرگز قادر نخواهیم بود به درستی "آزادی" و " برابری" را حتی در ذهنمان نیز تصور کنیم. این قانون عده ای از ماست و درست به همین دلیل است که مصلحت اندیشان و کسانی که تن به قوانین دنیای کهنه ی کنونی داده اند کسانی را که کمر در مقابل خداونان سرمایه و قدرت خم نکرده اند و قانون خفه بودن را مکررا نقض می کنند متهم به کم خردی و نادانی می کنند.درست به همین دلیل است که هنگامی که در میانه ی بازجویها تیم بازجویی ناشی من "گافهای ظریفی" از اطلاعات محرمانه ی خود داد شبها تا به صبح با خود کلنجار رفتم و آرامش درونی ام را از دست دادم. درست به همین دلیل بود که با دلهره و ترس از زندان بیرون آمدم. درست به همین دلیل بود که وقتی مطالبی که اکنون می دانم در آن غلو شده و ناجوانمردانه بر ضد دانشجویان دستگیر شده پخش شده بود توسط کسانی که نباید  به گوشم رسید به حدی کنترلم را از دست دادم که در یکی از بدترین شرایط روحی ممکن اولین اظهار نظر گنگ و سربسته ام را نسبت به این ضربه روی وبلاگ پست کردم و اعلام کردم به جنبش خیانت شده است.

آری! من اشتباه فاحشی کردم. قضاوت به سبک انسانهای نادان درباره ماهیت تعدادی از انسانها  بدون سند و مدرک و بدون دادن فرصت دفاع به کسانی که محکومشان کرده ام و اکنون اینجا را جای مناسبی می دانم که از دو دختر و دو پسر دانشجو که جزء زندانیان بودند به خحاطر شک کردن به آنان عذر خواهی کنم. انسان یک ماشین نیست. انسان دارای یک ماهیت اجتماعی است که ماشین فاقد آن است. انسان دارای "بعد" عاطفی و احساسی است که ماشین فاقد آن است. ماشین بر مبنای ورودی خود و دستگاه منطقی کنترل کننده اش اقدام به تولید یک خروجی می کند اما انسان فاقد یک سیستم منطقی ایستا و ثابت است و در شرایط زمانی و مکانی و احساسی مختلف با دستگاه های منطقی مختلفی به ورودیهای خود پاسخ می دهد. برای یک ماشین استانداردهایی تعریف می شود. حد مقاومت در برابر حرارت،فشار،عبور جریان،اصطکاک،خستگی،خردگی و دیگر المانها اما آیا باید برای انسان نیست استانداردی در نظر گرفته شود؟ آیا دیوانگی و غیر انسانگرایانه نیست که برای مقاومت یک زندانی سیاسی، X مقدار کشیده، Y مقدار مشت، N روز بی خوابی ، Mمقدار فشار روانی و .... تعریف شود؟؟؟

دانشجوی جوانی از من پرسید: «من با افکار شما موافق هستم و حاضرم در حد توان برای همه گیر شدن آن و اعتلای این جنبش فعالیت کنم. من حتی حاضر هستم به دلیل این فعالیتها به زندان بروم اما طاقت شکنجه ندارم. من باید چکار کنم؟» براستی من باید چه جوابی به این دانشجو بدهم؟ جواب این سوال چیست؟ آیا باید در برابر این دانشجو تابلوی ورود ممنوع نصب کرد و او را از ورود به جنبش بازاشت؟ آیا من حتی اجازه ی آن را دارم که به صدور یا عدم صدور این مجوز فکر کنم؟

من می دانم که منتقدان و دلسوزان از یک سو _ به حق _ و مخالفان و دشمنان از سوی دیگر _ به ناحق _ در اینجا با گرفتن مواضع آوانگارد و مد روز ضمن قائل شدن حق فعالیت برای این فرد _ اگر زیرک باشند _ خواهند گفت که باید یک سازمان یا تشکل یا گروه یا ... اقدام به محک زدن افراد کرده و بعد از روشن شدن سبک برخورد آنها در زندان و بازجوییها به آنها به میزان مناسب مسئولیت تفویض شود اما من سوال می کنم که مگر ما یک حزب بودیم؟ مگر ما سازمان مخفی یا علنی قدرت مندی بودیم؟مگر دیگران تحت امر ما بودند؟ مگر ساختار و روابطی از بالا به پائین میان ما حکم فرما بوده است؟

مسئله کاملا مشخص است. ما حریصانه و زیرکانه از تجربیات استفاده خواهیم کرد. ما مسلما در تقسیم کار خود در آینده تمام تجربیات و گذشته ی خود را دخیل خواهیم کرد اما به هیچ کس اجازه تخریب رفقای خود را نخواهیم داد و در مقابل دروغ پردازیها به سختی موضع خواهیم گرفت.

چگونه وقتی "یک" نفوذی در میان جریانی از چپ دانشجویی وجود داشته است که از نامهای مستعار گرفته تا آی دی های مخفی، اعضا و در معنای واقعی کلمه "همه چیز" را روزها قبل از این ضربه با وزارت اطلاعات معامله کرده است دیگر چه چیزی برای مقاومت وجود داشته شده است؟ گرایشات مختلف از نیروهای چپ دانشجویی زندانی از همان روزهای اول بازداشت در مقابل میزان اطلاعات بازجوها از مسایل دچار شوک شده بوده و روزهای بسیار وحشتناکی را پشت سر گذاشته اند اما آیا مسایل درونی یک گروه ربطی به دیگر گروه ها دارد؟ آیا کسی هست که ادعا کند مسایل داخلی یک گروه ربطی به وی داشته است؟ باید درستی و انصاف داشت. آیا به واقع بسیاری از حرفهای در گوشی و سم پاشیهای پلیسی اینترنتی ریشه در مشکلات شخصی نویسندگان و گویندگان ندارد؟ آیا کینه ها و عقده هایی که چند سال اخیر از میزان پیشرفت یک گروه سیاسی در میانه ی رقابت تنگاتنگ گروه های چپ دانشگاه در دل "بعضی" تلنبار شده بود اکنون به یک باره به بیرون فوران نکرده است؟ آیا انتخاب این زمان برای حمله های کینه توزانه و به واقع دور ار حقیقت و انصاف استراتژی "حمله به یک دشمن زخمی" نیست؟ آیا با این فضای مسموم نقدهای سالم و سازنده اثری بر مخاطبان خود خواهد گذاشت؟ آیا در این اوضاع مخاطبان نقدهای سالم می توانند رفتارهای معقولی از خود نشان دهند؟

وقتی چیزی برای پنهان کردن وجود ندارد مسلما چیزی هم برای مقاومت کردن وجود ندارد. وقتی در دیگر گروه های نیز تک و توک افراد ناسالمی وجود داشته اند که اقدام به فروش اطلاعات به بهای امنیت و آینده خود کرده اند دیگر جایی برای گوشه و کنایه گروه های رقیب به یکدیگر باقی می ماند؟ و در پایان سوال شخص من این است که آیا دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب باید جوابگوی مشکلات و مسایل  گروه های خردتر چپ باشد؟

 

دانشجویان، حزبیت و استقلال یک تشکل دانشجویی

آیا در میان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب عناصر وابسته به احزاب خارج از کشور یا داخل کشور وجود داشته اند؟ آیا دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب باید از حضور افراد وابسته به گروه های سیاسی غیر دانشجویی در جمع خود جلوگیری می کردند؟

زمانی نمایندگان مجلس پنجم در هنگامه ی پایان کار خود و اطمینان از پیروزی دوم خردادی ها در مجلس ششم، با سرعتی دیوانه وار شروع به تصویب قوانین مختلفی کردند تا بعدها نمایندگان مجلس ششم به دلیل حظور اهرم قدرتمند شورای نگهبان قادر به بازگرداند قوانین نباشند. هر قانونی که برای اعمال محدویتهای بیشتر اجتماعی و سیاسی لازم بود به تصویب رسید. نمایندگان مجلس پنجم در ارائه پیشنهادات تندتر رقابت می کرند و با یکدیگر مسابقه می دادند. یکی از شاهکارهای ارائه شده این بود که برای اهراز صلاحیت نامزدهای انتخابات مختلف "داشتن تقوا" نیز به عنوان یک گزینه به قانون اضافه شود. ناطق نوری رئیس مجلس وقت که نیم نگاهی هم به ماهیت بیرونی قضایا و ظاهر سیستم متبوعش در میانه این رقابت جنون آمیز داشت اعلام کرد که هنوز دستگاه تقوا سنج ساخته نشده است و تلویحا دیگر نمایندگان همفکرش را واداشت تا به دلیل مشکلاتی که این قانون می تواند برای وجه رژیم به وجود آورد از رای دادن به آن خودداری کنند. عجبا که حتی ناطق نوری می داند که دستگاه تقوا سنج هنوز اختراع نشده است اما "عقل کلهای همه چیز دان" و "مهره های سیاسی به تاریخ پیوسته" هنوز از درک این مسئله عاجزند.

دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب با یک پلات فرم مشخص شروع به کار کردند و  هر نیروی چپ حاضر در دانشگاه با قبول اصول کلی این جریان می توانست وارد این تشکل مستقل دانشجویی شود. ما نه وابسته به وزارت اطلاعات بویم و نه وابسته به منبع فیض الهی که از مسائل پنهانی افراد مطلع باشیم. لنینیستها، تروتسکیستها، سوسیال دموکراتها، رادیکالها و مستقلها، سنتیها و غیر سنتیها و ... همه اجازه ی ورود به جمع دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب را داشتند. ما همچنان قادر نیستیم تایید کنیم فردی عضو گروه سیاسی خاصی بوده است یا نه. ما به خود اجازه نمی دهیم به صرف اگاهی از مطالعات تئوریک یک فرد در  یک زمان خاص، صحبتهای اینترنتی یک فعال سیاسی با افراد خارج یا داخل ایران ، صحبتها و اطلاعات ارائه شده توسط بازجو، اعترافات زیر شکنجه فعالان سیاسی و غیره اقدام به نتبجه گیری و قضاوت درباره ی وابستگی تشکیلاتی فعالان سیاسی کنیم. تا زمانی که فردی خود شخصا اعلام نکند که به گروهی سیاسی وابستگی دارد ما برچسب حزبی بودن را بر پیشانی کسی نخواهیم زد. ضمن اینکه به فرض حزبی بون فرد یا افرادی در دل دانشجویان آزایخواه و برابری طلب آیا جر این بوده است که تمامی تصمیمات و موضع گیریهای درونی ما به صورت علنی بوده و بعد از بحث و رای گیری اعضای حاضر در جلسات اخذ شده و اجرا شده اند. هر کس می تواند عقاید و نظرات مخصوص به خود را داشته باشد اما اگر فردی قصد دارد که تفکر خود را به مجموعه ای بقبولاند باید ضمن مطرح کردن و دفاع از آن سعی کند دیگران را با خود همراه کند و نظرات خود را به تصویب برساند.

شخصا بر این عقیده هستم که به معنای لنینیستی این کلمه هیچ حزبی در داخل و خارج از کشور وجود ندارد و گروه ها و محافل موجود نیز صلاحیت و امکان آن را ندارند که بتوانند جوابگوی عضویت ما در خود باشند. آنها هیچگاه نخواهد توانست تضاد میان مخفی نگه داشتن و حفظ اعضای داخل و فخر فروشی ناشی از جذب چهره های دانشجویی و سیاسی _ اعم از باتجربه و قدیمی تا جوان و شناخته نشده _ را حل کند. شرایط فعالیت سیاسی در کشورهایی که اقدام به پذیرش پناهنده سیاسی می کنند به نحوی است که اطلاعات درون گروهی نمی تواند از چشم سیستمهای اطلاعاتی و امنیتی آن کشور پنهان بماند. شاید بتوان از قسمتی از اعتقادات شخصی در قبال کار جمعی گذشت تا با گذشت زمان و ارتقا گروهی و حزبی بتوان افکار مجموعه را در راستای افکار شخصی تغییر داد اما "امنیت" مسئله ای غیر قابل گذشت است که نمی توان به هیچ وجه حتی از قسمت کوچکی از آن چشم پوشی کرد. ضمن اینکه کمکی از گروه های سیاسی حال حاضر ایران برای جنبش دانشجویی ساخته نیست. اگر صرف تبادل افکار و عقاید در میان است که از طریق صحبتهای مستقیم یا مجازی نیز می توان به آن دست یافت. خصوصا در بخش جنبش دانشجویی با توجه به شرایط موجود "مستقل" بودن به مراتب امنیت، ضریب نفوذ و کارایی ما را بیشتر می تواند تامین کند تا "وابسته بودن". ما به هر حال با تمام توان از حق تصمیم گیری و انتخابهای شخصی افراد دفاع کرده و به خود اجازه دخالت در این زمینه را نمی دهم. دامنه ی نقد ما نمی تواند از حوزه ی افکار و اعمال سیاسی و مبارزاتی افراد به حوزه ی خصوصی افراد کشیده شود. هر فعال دانشجویی به محض اعلام، داشتن گرایشات حزبی و گروهی اجبارا و اخلاقا باید از تشکلهای مستقل دانشجویی و کلا هر تشکل "مستقل" دیگر که مکانیزم آن بر مبنای "کار مشترک _ فارغ از گرایشات حزبی _ " نباشد خارج شود و شخصا کوچکترین مصلحت اندیشی و کوتاهی در این اصل را نمی پذیرم.

 

همسویی افراد و گروه هایی در داخل و خارج از کشور با وزارت اطلاعات و دستگاه امنیتی

چرا آنها به ما حمله می کنند؟ ما بارها برای پاسخ دادن صحیح و کمال به این سوال وارد بحثهای جدی و طولانی شده ایم. یافتن نشانه ها و حدس زدن اتفاقات جاری و منشا آن چنان کار مشکلی نیست اما به هر حال برای تحلیل بازی دقیق معماران امنیتی ایران باید موشکافانه به مسائل نگرسیت. از نظر من طرح وزارت اطلاعات ]...[

موازی سازی هنر معاماران امنیتی حکومتهای اقتدار گراست . در ایران نیز به محض اوج گرفتن یک جریان اجتماعی ما شاهد حضور اسمها و گروه هایی هستیم که قارچ گونه در فضای مجازی (اینترنت) حیات می یابند. گروه هایی یک نفره! با هویتهای مستعار و بدون تاریخچه و کارنامه مشخص سعی می کنند بلافاصله بعد از اعلام موجدیت به ضدیت با جریان اصلی پرداخته و کمر به تضعیف و تخریب گروه ها و فعالین اجتماعی می بندندد. این استراتژی حاکمیت به بچه گانه ترین شیوه ممکن اکنون درون جنبش دانشجویی پیگیری می شود.

واکنشهای گروه های سیاسی خارج از کشور نیز بسیار ساده و روشن است. گروه های سیاسی خارج از کشور به دلیل آنکه همواره در حسرت بدنه ای در داخل کشور بوده اند سعی کرده اند به هر طریقی فعالان و گروه های اجتماعی و سیاسی را به خود بچسبانند و بر روی امواج روز جامعه موج سواری کنند. عده ای دیگر نیز که افکار و نظراتشان از سوی افکار عمومی پس زده شده و در حال حذف از عرصه ی سیاسی-اجتماعی ایران و پیوستن به تاریخ هستند سعی می کنند با پرتاب کردن سنگ به ما توجهاتی را به سوی خود جلب کنند. آنها با فحاشی و سخنان گزنده و درغ پراکنی سعی می کنند ما را وادار به پاسخ گویی کنند و بعد از کشاندن ما به بازی خود چنین وانمود کنند که با جریانات اجتماعی زنده داخل کشور بحثها و تبادلات فکری دارند.

عوامل وزارت اطلاعات به دلیل شنود گسترده ی خطوط تلفن و کنترل اینترنت و خبرچینان داخل و خارج خود از این درگیریها و اقدامات به خوبی آگاه هستند و هر از گاهی با طرحی هوشمندانه نیروهای سیاسی جوان را مانند گوشت قربانی به میانه ی دعواها و جنگ قدرت این گروه ها هل می دهند. از آنجایی که قصد ندارم بهانه ی جدیدی به دست فرصت طلبان داده و پای آنها را به آب گل آلود حاضر باز کنم از توضیح بیشتر و دقیقتر خودداری می کنم اما تاکید می کنم که این نحو برخوردها همسویی آشکار با منافع حاکمیت و نفوذ جریانات امنیتی به داخل گروه ها و محافل خارج و داخل کشور است.

ما چگونه پاسخ خواهیم داد؟

ما قاطعانه به تمامی تحرکات گروهای موازی و جعلی و گروه های سیاسی خارج و داخل کشور پاسخ خواهیم داد.ما زین پس هیچ حمله ای را بی پاسخ نخواهیم گذاشت و نسبت به هر اقدامی مقابله به مثل خواهیم کرد. چنانچه امنیت ما را به خطر بیاندازند، امنیت آنها به خطر خواهیم انداخت و چنانچه رفقای ما را قربانی کنند مهره های آنها را قربانی خواهیم کرد. نقدهایشان را با نقد و تخریبهای آنها را با تخریب پاسخ خواهیم کرد. ما به هیچ وجه اجازه نخواهیم نداد سرنوشت 50 نفر انسان، فعال سیاسی و رفیقان همفکر و سرنوشت بزرگترین جریان دانشجویی حال حاضر ایران بازیچه ی مشتی نادان ومنفعت طلب گردد.

دست رد ما همواره بر سینه ی سهم خواهان بود. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب  جنبشی عمیقتر و گسترده تر از آن است که در مقابل خواستهای پوچ محافل شما کرنش کنیم و با نادیده گرفتن فقر تئوریک، بی عملی و بی مسئولیتی شما در مقابل اسامی دهان پر کن گروه ها و محافل کوچک شما مسحور شویم.

آیا تا به حال اندیشیده اید که چه کمک و یا خدمتی به جنبش چپ کرده اید؟ آیا اصلا توانایی انجام کاری برای جنبش را داری؟ در کشورهای آزاد در کنجهای امن نشسته اید و به خیالتان که کاری می کنید اما به واقع آیا شما کاری می کنید؟ آیا اصلا این دغدغه در میان شما وجود دارد که کاری برای پیشبرد جنبش کنید؟ آیا تا با حال به خود اندیشیده اید؟ شما خود را حزب می دانید؟ شما خود را حزب انقلابی پیشروی طبقه ی کارگر ایران می دانید؟ شما خو را نماینده ی چپها، سوسیالیستها یا کمونیستها می دانید؟ آیا همه ی شما دلیلی برای بیرون بودن از ایران دارید؟ ما به واقع می خواهیم صریحا به این سوالات پاسخ بگویید تا افکار عمومی درباره ی شما قضاوت کنند و مواضع شما شفاف شود.

 

آیا ما بازنده ی ضربه ی آذر 86 بودیم؟

حتی با در نظر گرفتن تمامی مشکلات، تلخیها، دردها، رنجها، ترسها و ... و حتی با در نظر گرفتن تمامی فشاری که اکنون در حال تحمل آن هستیم و تمام مشکلاتی که از عرصه ی سیاست تا زندگی خصوصی با آن روبه رو هستیم باز هم "اکنون" نظر من این است که ما "بازنده" نبودیم. میزان نزدیکی و همگرایی دانشجویان آزاد شده و همفکران نزدیکشان به یکدیگر و با یکدیگر به حدی است که برای خود من تعجب انگیز و در عین حال امیدبخش است. ما اکنون بیشتر از هر جریان سیاسی و اجتماعی دیگری در ایران _ بعد از دهه شسصت _ زندانی سیاسی آزاد شده ای داریم که تجربه ی گرانبهای بازداشت، بازجویی، شکنجه و کار و جمعی و ... دارند. تجربه ای که با مطالعه ی کتابها درک نمی شود و با شنیده ها لمس نمی شود. تجربه ای که فعالان دانشجویی چپ از هر طیف و گروهی به تامل و تفکر و بازخوانی در گذشته ی خود و دیگران و نیز آینده واداشته است. مرد و نامرد، مدعی و عمل کننده، پاک و ناپاک، دوست و دشمن، را از یکدیگر جدا کرده است و نیروهای محکم و سرسختی را از جمع بازداشت شدگان به جنبش معرفی کرده است. این تجربه ای بزرگ بود که فعالان و گروه های سیاسی خارج و داخل کشور را از غربال صداقت و درستی گذراند و گود مبارزه را برای ما آشناتر کرد.

تردیدی نیست که مواضع افراد و گروه های سیاسی در داخل و خارج از کشور درباره ی دانشجوی چپ بازداشت شده و نیز رفتار سیاسی آنها در فضای بوجود آمده پس از آزادی دانشجویان چپ  از زندان و همچنین رفتار سیاسی دانشجویان بازداشت شده قبل از زندان، بعد از آن و از همه مهمتر در خود زندان زمینه ساز آن شده است که ما ]...[

عابد توانچه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:7  توسط gorgebalandide | 
 

این فیلم را ببینید...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:3  توسط . | 

 

خشم تو از اوین

از اسارت و شکنجه

از ریش و انگشتر و شکمهای فربه

و انتظار آزادی یک رفیق

قلب کوچکت را آزرد

چشمان تو

به ژرفای تکه های گمنام اقیانوس

از قهری سوزان می درخشید

مشتهایت را گره کردی

به بازوانم کوفتی

باز هم

     باز هم

         و باز هم

پی در پی

نرم و فروتنانه

تو آرام و من بی قرار

در خودمان فرو رفتیم

و من که حرفی برای گفتن نداشتم

آتش فندک را پیش کشیدم

و این شاید تنها حرفی بود که می شد گفت

 

نگاهمان لحظه ای در هم پیچید

چشمان تو با عجله به دیوارهای سیمانی زندان پناه برد

و سر من

از سنگینی حسی غریب

فرو افتاد.

 

***

 

شکنجه ای به نام انتظار

حتما تا حالا مجبور به انتظار کشیدن شدید. بعضی انتظارها برای اومدن یه نفره یا اومدن یه خبر خوب یا چیزایی مثل این ولی بعضی وقتا انتظار کشیدن مثل شکنجه است و زهرش تازه وقتی به جونت میوفته که می دونی ته این انتظار قراره چی بشه.

آلان چند روزه که صبحهای زود از خواب بلند میشم و میرم توی حیاط روی تخت چوبی زیر درخت موی هم سن و سال خودم دراز می کشم و گوش تیز می کنم. صدای هر موتوری که توی محل میاد به هوای اینکه پستچیه و حکم اجرای احکام آورده می پرم جلوی در خونه. اصلا دلم نمی خواد مادرم یا پدرم این نامه رو تحویل بگیرن چون می دونم که درجا سکته می کنند و طاقت نمیارن.

ساعت 2 ظهر که میشه خیالم راحت میشه که وقت اداری تعطیله و دیگه تا فردا خبری از حکم نیست. یه گشتی توی اینترنت می زنم و بعدش تا نیمه های شب کارم میشه کتاب خوندن و خوندن و نوشتن و نوشتن...

تا حالا خیلی پیش اومده که انتظار بکشم یا مجبور به انتظار کشیدن باشم ولی این یکی بد زهر ماریه. خیلی زمین گیرم کرده.

یادمه وقتی توی 5 سالگی دلم آب شده بود برای یه دوچرخه ی آلبالویی کوچیک و به مامان گیر داده بودم که برام بخردش. مامانم گفت وقتی بابات از زندان آزاد شد حتما برات می خره. یادمه هر روز، هر لحظه این انتظار باهام بود که زودتر بابام از زندان آزاد بشه و برام دوچرخه بخره، گرچه اصلا نمی دونستم این کسی که بهش میگن «بابا» اصلا کی هست.

یادمه وقتی دبستان بودم و معلم برای چند روز تعطیلی گفت برای مشق شب از روی درس کوفتیه طولانیه کودک فلسطینی سه بار بنویسیم، وقتی دیگه از درد انگشت نمی تونستم حتی یک کلمه دیگه بنویسم توی دلم مدام فحشای آب نکشیده ای که تازه یاد گرفته بودم و فقط یه سری از بچه های هم سن و سال خودم بلد بودن نثار معلمم می کردم و انتظار می کشیدم تا زودتر بزرگ بشم و این مشق نوشتنهای لعنتی تموم بشه. یادمه هر روز، هر لحظه این انتظار باهام بود که زودتر...

یادمه وقتی کلاس اول راهنمایی بودم و بابام برای اینکه به درسم لطمه نخوره نگذاشت برم باشگاه تکواندو ثبت نام کنم مدام انتظار می کشیدم. مامانم بهم گفته بود وقتی دیگه لازم نیست به حرف بابات گوش بدی که بزرگ بشی و بری سر خونه زندگی خودت. واسه همین منتظر بودم که زودتر زمانی برسه که ازدواج کنم تا بتونم برم باشگاه تکواندو ثبت نام کنم! یادمه هر روز، هر لحظه این انتظار باهام بود که زودتر...

یادمه وقتی تازه توی رشته ی بوکس به جایی رسیدم،  زد و خوردم به کنکور دانشگاه و برای شش ماه توی اتاق درس می خوندم و برای رسیدن به روز کنکور لحظه شماری می کردم  و با ساک ورزشی رفتم سر جلسه ی کنکور تا یه راست بعدش برم باشگاه و از زندگیم جوری که خودم می خوام لذت ببرم. من توی اون شش ماه یادمه هر روز، هر لحظه این انتظار باهام بود که زودتر...

یادمه توی بند 325 وقتی تحلیلم درست از آب در نیومد و به این نتیجه رسیدم که واسه این تا بعد از 18 تیر می خوان نگهمون دارن که بقیه بچه ها رو هم بگیرن واقعا از ظهر 16 تیر تا شب 19 تیر انتظار کشیدم و وقتی موقع برگشتن از دستشویی از زیر چشمبند درهای باز سلولهای خالی سالنی رو می دیدم که فقط خودم توش بودم، پشتم می لرزید و زجر می کشیدم. فکر اینکه بچه ها رو بگیرن و اون چیزی که کشیدم سرشون بیارن. فکر اینکه هر چی رشتم پنبه بشه و بازجوها از بقیه بکشن که چه فیلمی سرشون پیاده کردم دوباره شکنجه ها شروع بشه. فکر اینکه نکنه کسی ببره و بره جلوی دوربین که اسلحه آوردیم از کردستان و بزنن چپ رو توی دانشگاه قلع و قمع کنن و فکر هزار کوفت و زهر مار دیگه یادمه توی اون روزا هر روز، هر لحظه این انتظار باهام بود که زودتر...

یادمه چند روز بعد از 13 آذر که همه رو گرفته بدون و همه موبایلها خاموش بود و آواره بودم و فراری، تا لحظه ای که خیابون رو بستن و اسلحه گذاشتن روی شیشه ماشین، من وقتی به بچه ها فکر می کردم و منتظر یه خبر کوچیک بودم داشتم دق می کردم و تازه وقتی چشمبند و دستبند زدن بهم نفس راحتی کشیدم که رفقا دیگه وظیفه کس دیگه است براتون کاری کنه من هم دیگه اسیرم. یادمه اون روزا، لحظه به لحظه این انتظار لعنتی باهام بود و آزارم می داد که زودتر ...

 

یادمه وقتی توی زندان ویژه اطلاعات اراک صدای سرفه های شدید پسر عموم توی راهرو می پیچید و صدای استفراغ کردنهای پشت سر همش رو می شنیدم ، چشمام روی هم نیومد و انتظار می کشیدم تا بلکه فردا که می برنمون پیش دادستان یه جوری حالیش کنم که بابا این دوتا بدبخت کاری نکردن تا شاید ولشون کنن. چه جهنمی بود اون شب.

 

یادمه وقتی سه روز برف سنگین و سرمای سی و پنج درجه زیر صفر اراک بهانه ای شد برای اینکه قاضی پرونده توی قم جاخوش کنه و به بهانه بسته بودن جاده نیاد اراک و حکم آزادی پسر عموی کوچکم رو صادر نکنه و پسر عموم هفت روز بی دلیل توی انفرادی موند. من روبه روی پنجره زانوهام رو بغل کرده بودم و انتظار می کشیدم تا بلکه خورشید بیاد بیرون و جاده ها باز بشن و این پسر هم آزاد بشه. آخ چه زجری کشیدم توی این سه روز لعنتی.

 

یادمه وقتی یه ای میل زدم به یه رفیق، توی چند ساعتی که طول کشید تا جواب بده زمان برام خیلی کند گذشت و  بیشتر از چند سال انتظار کشیدم. شاید صد برابر زمانی که طول کشید کتاب «یک مرد» رو بخونم تا بفهمم به نظر اون من کی هستم.

 

حالا دارم باز انتظار می کشم. انتظاری که تهش می دونم قراره چی بشه. حکم 8 ماه حبس تعزیری من توی دادگاه تجدید نظر غیابا تایید و ابلاع شده و حالا باید از طرف ستاد اجرای احکام یه نامه بیاد که باهاش برم و خودم رو معرفی کنم به زندان. من می دونم ته این انتظار چیه. این نامه میاد و من میرم زندان. حتی جاش هم معلومه. بند یک زندان اراک که محل نگهداری متهمان قتل و قاچاق کراک هست. من با همه رفقا دیدار کردم و کارهای نیمه تمومم رو انجام دادم و حالا فقط منتظر نامه ی ستاد اجرای احکام هستم.

یه جوری همه دارن سر این حکم انتظار میکشن. رفقایی که زندان رفتن و پرونده ی باز دارند منتظرند تا ببینند ته این ماجرا به کجا می کشه تا حدس بزنن پرونده خودشون به کجا می رسه. پدر و مادر و خانوادم دارن انتظار می کشن که تکلیف کار یکسره بشه. وکلا منتظر، خانواده ی بچه ها منتظر، بچه های دانشگاه منتظر. یه جورایی همه منتظر.

بچه محلها و دوستام توی اراک کار و زندگیشون رو ول کردن و افتادن دنبال قاتل آشنا و قاچاقچی کراک آشنا! باورتون میشه؟ همه دارن می گردن تا قبل از اینکه من برم توی بند یک، چند تا آشنا توی زندانیها پیدا کنن تا توی بند هوامو داشته باشن تا دخلمو نیارن. اونها هم منتظرن و هر روز پکایی که به پیپ شریکیمون میزنن سنگیمنتر و سنگینتر میشه.

نمی دونم چند روز دیگه باید منتظر باشم. شاید فردا ساعت 8صبح این انتظار تموم بشه. شاید هم روزها ادامه پیدا کنه. هر چی هست این انتظار داره مثل خوره می خورتم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:58  توسط . | 

 

 

رفیقی می گفت فرزدا برای من خود صمد بهرنگی است. حالا که اعدامش می کنند ماهی سیاه کوچولوهایش (شاگردانش) چه می کنند؟...

 

به گزارش مجموعه ی فعالان حقوق بشر در ایران، دیوان عالی کشور حکم اعدام فرزاد کمانگر، معلم و فعال حقوق بشر را تایید کرده است. بنا بر این گزارش وی به همراه علی حیدریان و فرهاد وکیلی از فعالان سیاسی کرد، در اردیبهشت ماه سال ٨۵ بازداشت و در اسفندماه سال ۱٣٨۶ و در دادگاه اولیه به اعدام محکوم گردیده بودند، روز گذشته تائید احکام اولیه در دیوان عالی کشور توسط اجرای احکام به آنان ابلاغ گردید که فرزاد کمانگر به اعدام، علی حیدریان و فرهاد وکیلی نیز هر کدام ده سال حبس و اعدام محکوم گردیدند.

حکم اعدام این افراد با دستور رئیس قوه قضائیه به مرحله اجرا در خواهد آمد.

 

تا به حال اعتراض های گسترده ای از جمله از سوی سازمان عفو بین الملل؛ اتحادیه صنفی معلمان، کانون صنفی معلمان ایران، و ده ها حزب و سازمان و گروه حقوق بشری داخلی و خارجی نسبت به حکم اعدام فرزاد کمانگر و هم پرونده ای های دیگر او صورت گرفته است و کمپین گسترده ای برای نجات جان او برپا شده است. فرزاد کمانگر در چند نامه ای که از زندان خطاب به افکار عمومی منتشر کرده است، بر افکار و آرمان های عمیقا انسانی و برابری طلبانه ی خود تاکید کرده است.

 

فرزاد کمانگر در روز معلم امسال نامه ای خطاب به شاگردان خود نوشت، که به عنوان سندی از احساسات عمیقا انسانی وی در تاریخ مبارزات مردم ایران بر جای خواهد ماند. در این نامه چنین آمده بود:

 

تاریخ :   ٨/۲/۱٣٨۷

بنویسید درد و رنج ، بخوانید زندگی

آنکه از رگ و ریشه آموزگار است همه چیز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدی میگیرد (نیچه)

به آن روزها فکر میکنم،

باید معلم بچه هایی میشدم که در کودکی درد و رنج بزرگسالی را به دوش میکشیدند و در بزرگسالی آرزوهای برآورده نشده کودکیشان را از فرزندانشان پنهان میکردند ، معلم دخترانی که با دستانی پر نقش و نگار سوی چشمشان را پای دار قالی میگذاشتند تا هنرشان زینت بخش خانه های دیگران باشد و مژده نان برای سفره خانواده.

معلم کودکانی که زاده رنج و درد بودند اما امید و حرکت سرود جاری لبانشان بود ، کسانی که سخت کوشی و سخاوت را از طبیعت به ارث برده بودند . آنها کسی را میخواستند از جتس خودشان ، کسی که بوی خاک بدهد ، کسی که معنی نابرابری و فقر را بداند ، رفیقی که همبازیشان شود و آرزوهایشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگرید . آنها یک دوست ، یک سنگ صبور ، یک هم راز میخواستند که مثل خودشان بیقرار ساعتهای مدرسه باشد کسی که به ماندن فکر کند نه رفتن .دیری نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلی دیدم که خیلی دیر راه مکتبش را یافته بود.

کتابها را بستم که مبادا مرگ و ناامیدی از لای سطور سیاهشان به حلقه شادی و دنیای آرزوهایشان رسوخ کند ، هر روز کلاس را به دست آروزها و رویاها میسپردیم و با داستانهای مختلف صفا میکردیم . همراه با " ماهی سیاه کوچولو " این بار نه از راه "ارس" بلکه از مسیر سیروان دریای زندگی و حقیقت را جستجو میکردیم . همراه با داستان " مسافر کوچولو " برای یافتن دوست به سفر میرفتیم تا آنها لذت سفر را در رویا تجربه کنند و من با مردم بودن را در میان آنها تمرین نمایم . هر داستانی را که میخواندم نقش قهرمانانش را به آنها میدادم غافل از اینکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگی خود بودند . هر روز برای چند ساعت ، رنج نابرابری ها و درد ناملایمات را پشت دیوارهای مدرسه به دست فراموشی میسپردیم و روبروی هم مینشستیم . گرمی کلاسمان بوی نان گرمی بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق " اخلاص و سادگی " میگذاشت و به مدرسه می آورد تا ظهر ، سیر از دیدار هم ، کوچه های پر فراز و نشیب زندگی را برای انجام تکالیفمان بپیمائیم و تا فردای دیدار هر کدام به دنبال مشق و تکلیف زندگی پی راه خود میرفتیم.

"کاوه" با آن جثه نحیف اما استوارش نهار نخورده به جای پدر بیمارش چوپان میشد و غروب هنگامی که گوسفندان را به روستا برمیگرداند ، مادر با لبخندی به پیشواز نان آور خانه میرفت تا خستگی کاوه و کرم طبیعت را برکت نام دهد و از پستانهای گوسفندان بدوشد و برای فروش راهی شهر کند و کاوه سرمست از رضایت مادر لبخندی میزد و به کیف مدرسه و تکالیف فرداهایش چشم میدوخت و لبخند زیبایش رنگ میباخت.

و .... "لیلا" با آن چشمان پرسشگر و نگاهی که تا اعماق وجود فکر آدمی را برای جواب رویاهایش جستجو میکرد کیف مدرسه را که زمین میگذاشت ، دوک نخ ریسی را برمیداشت تا او هم کمکی کرده باشد به مادر ، برای یافتن نان فردا ، و دوک را همراه با آرزوهای کوچک و بزرگش در دست میچرخاند تا ته اش باریک شود چون رشته های لطیف خیال او و باز دوک را میچرخاند و میچرخاند تا شاید روزی دنیا به کام او و مادر تنهایش بچرخد .

و ... "فریاد" با دیدن تکه ابری به پشت بام خانه میرفت و کاهگل آماده میکرد تا مبادا چکه های باران قالی کهنه اشان را بی رنگ و رو تر کند . آنچنان مهارت یافته بود که همراه پدر پشت بام خانه های همه روستا را مرمت میکرد تا چکه های باران مژده نان فردایشان باشد ، فقط گاهی میماند از میان سوز سرما و نان فردا برای باریدن باران و برف دعا کند یا نه .

و .... یاسر پس از مرگ پدر کار میکرد تا جای خالی او را پر کند و بتواند برای برادرش مداد رنگی و آبرنگ بخرد تا شاید آرزوی نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند .

و ... ادریس غایب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باری بر دوش ، خوشحال از اینکه طبیعت او را از سفره گشاده اش نا امید نکرده بود ، چند کیلو گیاه برای فروش میافت و به روستا بر میگشت

و من نیز جریمه شده بودم تا هر روز بیقرار از نابرابریها و بیزار از آنچه تقدیر و سرنوشت می نامیدنش در برابرشان بایستم و بارقه های کم سوی امید را در چشمانشان به نظاره بنشینم ، در برابر کاوه سرم را به زیر می انداختم و دفترش را از زیر صورت آفتاب خورده اش که روی آن به خواب رفته بود بیرون میکشیدم و زیر دیکته نانوشته اش مینوشتم "چوپان کوچولو بیست هم برای تو کم است " و در کنار لیلا شرمنده از خستگی دیروزش ، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست میگرفتم تا لطافت دست فرشته ای را لمس کنم و قبل از اینکه حرفی بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت میکردم ، و در کنار ادریس ، عاصی از تکلیف دوباره فردایش دستان تاول زده او را مینگریستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم میدوختم و او از رفتن بهار غمگین میشد و من از رنگ پریده او .

و امروز با یک دنیا غرور ، خوشحالی ، بغض ، حسرت و کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به آن روزها فکرمیکنم . روز معلم بود که گرانبهاترین هدیه های زندگیم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگی ام دریافت نمودم ؛ لیلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادریس ، دو کیلو کنگر ، دسترنج یکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهی ، ندا ، یک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و یاسر یک نقاشی

و برای اینکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنیم قرار شد که آرزوهایشان را با مدادهای رنگین نقاشی کننند .

کاوه در حالی که به پدرش فکر میکرد بیمارستانی کشید و زیرش نوشت این بیمارستان مجانی همه بیمارهای فقیر دنیا را مداوا میکند .

" فریاد " که همیشه آسمانی صاف و بدون ابر نقاشی میکرد تا دیگر دست و پای کسی یخ نزند دوباره آسمانی کشید و تا میتوانست خانه های زیبا و کوچک بر آن نقاشی کرد و زیرش نوشت این خانه ها برای کسانی است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمین نیست که کوچک باشد و مجبور باشیم برای زندگی روی آن پول بدهیم در آسمان برای همه جا هست و من باز هم میتوانم در آن خانه بکشم .

فرشته هم که همیشه برای خودش و خواهرهایش برادری کوچک نقاشی میکرد اینبار به او گفتم که فرشته دنیا را از نو نقاشی کن بدون اینکه کسی تو را بخاطر دختر بودنت کم نبیند ، تو را مثل خودت و با خودت ببیند و او یک عالمه عروسک دخترانه کشید که بدور دنیا دست گرفته اند و میخواندند و یاسر مثل همیشه آرزوی پدرش را نقاشی میکرد یک وانت آبی رنگ تا شاید در رویا پدرش کول بری نکند و قرار شد یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر و نابرابری ، بدون اینکه کول برهای بانه ، سردشت ، مریوان و کامیاران مجبور شودند برای جابجایی ۱۰ کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او یک منظره زیبا از طبعیت کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت " کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی نشست " .

 

فرزاد کمانگر

فرعی ۵ زندان رجائی شهر کرج - ٨/۲/٨۷

 

 

- کول بران کسانی هستند که برای مزد ناچیزی کالای قاچاق را رو روی کول خود حمل میکند . سالانه دهها تن از آنان بر اثر کمینهای نیروی انتظامی ، سرما و تصادفات جاده ای جان خود را از دست میدهند.

 

***************************

*** آقاي فرزاد کمانگر مورد وحشيانه ترين شکنجه ها قرار گرفته است و در عين اين موضوع نامبرده از هرگونه اتهام مبني بر حمل و نگهداري مواد منفجره و عضويت در گروههاي محارب و مخالف جمهوري اسلامي تبرئه گرديده است و نهايتاً به اتهام عضويت در حزب پ.ک.ک  که حزبي مخالف دولت ترکيه و سياستهاي آن است تحت عنوان محاربه محکوم به مرگ گرديد.

 

***  فرزاد کمانگر در بند بيماران عفوني (هپاتيت ، ايدز و سل) نگهداری می شود.

 

***************************

 

به حکم اعدام فرزاد کامنگر اعتراض کنیم!


تلفن قوه قضائیه :

آقای شاهرودی : 00982122741002

و همچنین دفتر قوه قضائیه :

تلفن:
۱۱۰۹-۳۳۹۱ (۲۱) ۰۰۹۸
فکس:
۴۹۸۶-۳۳۹۰ (۲۱) ۰۰۹۸
________________________________

شماره همراه علیرضا جمشیدی سخنگوی قوه قضاییه : 09121595504
________________________________

زندان رجائی شهر:
پست الکترونيکی
rajaeeshahr@tehranprisons.ir
تلفن تماس 4411051 0261--- 441150 0261
________________________________

شماره تلفن آقای محمد شیرج، رييس حوزه نظارت قضايي ويزه
+98 21 664 05170
+98 21 664 05171
+98 21 664 05172
+98 21 664 07070
________________________________

مدیر کل سازمان زندانهای استان تهران
تلفن تماس: 2- 2123701 9821 +

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:24  توسط . | 

          

 

 چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ كی؟ «امین» را میگویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت.غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتردیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»

راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی ازمغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت:«تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم.اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر،چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتداررازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..امین گفت آن روز مادرش دیگرناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

 

مادر بیچاره و مستأصل،پیش ازرفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست.او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟بعد به قول امین با دلزدگی واشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلیكوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگارنمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو ازداخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»

 

 

دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك وامیدبخشی از این كار پرهیز دهند. امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیزبه تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كاربزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟او واقعا" دارد تحقیق وبررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟ شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیترا قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی وچطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،اینجامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟

منبع

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 9:5  توسط . | 

 

شهاب‌نیوز ـ شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی شامگاه چهارشنبه فیلم منتشر نشده یکی از سخنرانی‌های مهم رئیس‌جمهور در اجتماع فرماندهان و مدیران نیروی مقاومت بسیج که ظاهراً در تاریخ دهم خردادماه 87 انجام شده است را برای نخستین بار بر روی آنتن برد.

به گزارش خبرنگار شهاب‌نیوز، با آن که این سخنرانی یکی از نطق‌های مهم دکتر احمدی‌نژاد طی یک سال اخیر محسوب می‌شود و بخش‌هایی از اظهارات رئیس‌جمهور بالقوه می‌تواند بسیار پربازتاب و حاشیه‌ساز باشد؛ اما یکی از مهم‌ترین بخش‌های منتشر نشده این سخنرانی، اظهارات آقای احمدی‌نژاد در زمینه سفر عراق وی بود.

بنا بر این گزارش؛ رئیس‌جمهور در این سخنرانی برای نخستین بار اعلام کرد که در جریان سفر به عراق؛ با یکی از فرماندهان ارشد نیروهای اشغالگر در عراق دیدار کرده است.

احمدی‌نژاد که در زمینه فروپاشی حکومت آمریکا سخن می‌گفت، با اشاره به این که در جریان سفر به عراق «یکی از فرماندهان ارشد نیروهای اشغالگر خواستار ملاقات با من شد» گفت: این فرمانده نظامی حتی مهلت مرخصی خود که با سفر ما همزمان شده بود را یک ماه به عقب انداخته بود برای این که بتواند با هیات ایرانی دیدار کند.

رئیس‌جمهور با اشاره به موافقت خود با درخواست ملاقات این فرمانده نیروهای اشغالگر تاکید کرد: «من گفتم بیاید، اشکالی ندارد».

احمدی‌نژاد سپس افزود: هنگامی که این فرد آمد به من گفت شما در قلب من جای دارید. من خیلی دوست دارم که با شما عکس بیندازم.

رئیس‌جمهور در ادامه با تاکید بر این که با درخواست فرمانده مزبور برای انداختن عکس یادگاری موافقت کرده است، افزود: بعد از انداختن عکس، این فرد به من گفت که معاون من هم بسیار دوست دارد با شما عکس بیندازد. من هم گفتم بسیار خوب او هم بیندازد.

احمدی‌نژاد سپس یادآور شد که در پایان دیدار خود و پس از گرفتن عکس یادگاری، فرمانده نظامی مزبور را «تشویق» کرده و «بر پشتش» زده است و به او گفته است: مواظب مردم عراق باشید. ملت عراق را مواظبت کنید.

آقای احمدی‌نژاد در پایان این بخش از اظهارات خود و با اشاره به این خاطره تحلیل کرد که «کار آمریکایی‌ها تمام است» و حتی فرماندهان آن‌ها نیز با ایران هستند.

گفتنی است رئیس‌جمهور در بخش دیگری از این سخنرانی با اشاره به سفر چندی قبل جرج بوش رئیس‌جمهور آمریکا به عراق و پس از آن به استرالیا و با تاکید بر این که قصد دارد یک «خبر موثق» و «دسته اول» را به حاضران اطلاع دهد، گفت: رئیس‌جمهور آمریکا در این سفر از فرماندهان ارتش آمریکا در عراق خواست که یک موشکی، تیری، چیزی به سمت ایران پرتاب کنند که با مخالفت آن‌ها مواجه شد.

احمدی‌نژاد افزود: بوش در آخر کار حتی به این مساله هم راضی شده بود که هواپیماهای آمریکایی به ایران بیایند و فقط دیوار صوتی را بشکنند اما فرماندهان نظامی او تصویری را از ایران و توانایی‌های ایران برای او ساختند که بوش با وحشت عراق را ترک کرد و عازم استرالیا شد.

دکتر احمدی‌نژاد همچنین انتقادات صریحی را از مخالفان دولت و برخی رسانه‌ها مطرح کرد و با تشریح دلایل تورم، برخی شخصیت‌های سیاسی منتقد دولت و رسانه‌ها را متهم کرد که «می‌خواهند با انتشار حجم بالای دروغ پردازی‌ها و توهین‌ها از ملت ایران انتقام بگیرند و چون مردم در انتخابات به حرف آن‌ها گوش نکرده‌اند، نگذارند برنامه‌های دولت به نتیجه برسد».

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 9:0  توسط . | 

 

 

من یک مارکسیست – لنینیست هستم.

 

من جمله بالا را با اشراف کامل از پیامدها و هزینه های سنگین آن بیان می کنم. به خوبی مطلعم که تا به حال هزاران انسان مبارز تنها به دلیل پایبندی به همین اعتقاد و تلاش در جهت نشر و گسترش آن اعدام، تیرباران یا به نحوی جان باخته اند اما مگر این دلیل است برای سکوت و مصلحت اندیشی؟ نه. هرگز. من یک کمونیست هستم و کمونیستها از پنهان کردن نظرات و اهداف خود بیزارند.

حاکمیت در تلاش است که امثال من به هر طریق ممکن خفه باشیم.به عبارت بهتر آنها می کوشند تا از ما بابت «زندگی کردنمان» و «زنده بودنمان» حق السکوت دریافت کنند و حق السکوتی که آنها با حرص و ولع به دنبال آن هستند همانا سکوت ماست.

انسانی که در برابر نابرابری ها و ستم سکوت اختیار می کند با انسانی که حتی نابرابری ها و ظلم و ستم را درک نمی کند در یک جایگاه قرار داده نمی شوند. مسلما کسی که می فهمد و سکوت پیشه می کند در جایگاهی پست تر و همردیف ستمگران و بیدادگران قرار دارند.

ساکت بودن و خفه شدن و به تبع آن عادت کردن به ساکت بودن و خفه شدن بزرگترین اقدام ممکن برای حفظ وضعیت موجود است. سکوت کنندگان برای فرار از آن آگاهی هایی که آزارشان می دهد با بافتن آسمان و ریسمان به یکدیگر و زدن رنگ و لعابی بر جنس بدلی سعی می کنند «زنده بودن» را بر «زندگی کردن» رجحان دهند. اندک اندک این سَبکی در نگاه کردن به دنیا می شود. تلاش برای امروز زنده ماندن تا شاید فردا دنیا طور دیگری باشد. انتظاری که به آن نام ِ امید را می دهند اما به واقع حتی انتظاری هم نیست چرا که چیزی برای انتظار کشیدن در این میان وجود ندارد. هدف ٬ گذشتن امروز و آمدن فرداست و پیشاپیش فردا هم امروزی است بدتر از دیروز. این رفتن به جلو نیست که فرو رفتن است. این در جا زدن نیست که جا ماندن و عقب افتادن است.

در کشوری زندگی می کنم که همچون تمام جوامع تا کنون موجود ساکنانش با خطی پر رنگ از یکدیگر جدا شده اند. حاکمان آن طرف خط هستند و حکومت شوندگان سمت دیگر ، سرمایه دار آنطرف ایستاده و ما کارگران رو در روی آنان در این سوی خط و این خط را قهر و انقلاب می تواند در هم شکست که گرچه ما این سوی خط «زنده هستیم » اما «زندگی کردن» ما نه بودن در آن سوی خط که از در هم شکستن همیشگی این خط و خطوط است.

جمهوری اسلامی ایران قسمتی از نظام سرمایه داری جهانی است. قسمتی بیمار و غیر متعارف از آن که گرچه همانند سبک برخورد با دشمنانش آن را از تبارش به ارث برده است لیکن وصله ناجوری بر پیکر آن است. اینکه نظام سرمایه داری جهانی بخواهد با زور یا بدون استفاده از زور این وصله را رفو کند موضوعی جداگانه است اما در نهایت اقتصاد این کشور چیزی جز یک سرمایه داری وابسته و پیرامونی نخواهد شد. ما به انتظار فرا رسیدن دوره ای دیگر نمی نشینیم بلکه تا پای جان برای گذار مستقیم به سوسیالیسم خواهیم جنگید. ما ابزار کار خود را هم به خوبی می شناسیم. آگاهی توده ها ، آگاهی توده ها و باز هم آگاهی توده ها تنها عامل به حرکت در آوردن ستمکشان و کارگران برای تغییر سرنوشت و دنیای موجود است. تنها چنین موتوری می تواند عامل به حرکت در آورد موتور بزرگ جامعه باشد. هنگامی که کارگران و استثمار شوندگان به  حرکت در آیند هیچ نیروی مادی ای توان مقابله با آن را نخواهد داشت.

فعلا نیروی مادی حاکمیت بر نیروی ما می چربد. همچنان شاهد جنگ نفر با سیستم هستیم و حرکات جنینی برای جایگزینی نیرویی قوی تر از فرد در برابر این سیستم در حال شکل گیری است. چگونه بودن این افراد مهم است چرا که آنها بر کیفیت و کمیت نیروی جایگزین بعدی و از آن مهم تر زمان این جابجایی نیرو تاثیر می گذارند.

تنها کسانی لایق مبارزه در راه آزادی و برابری هستند که آزاد زندگی می کنند و خود جزئی از نابرابری جامعه ی موجود نباشند. آزادی با زنجیر و زندان اسیر نمی شود. پایه های انسانی و منطقی برابری با شکنجه درهم شکسته نمی شود. مبارزه کردن چیزی مربوط به فردا نیست بلکه خود زندگی کردن است و زندگی در زمان حال جاری است پس مبارزه نیز باید پیاپی و هر لحظه ادامه داشته باشد. مبارزه با یقه ی اکنون را محکم بگیرد. مبارزه خود زندگی کردن ماست.

من اجازه ی آن را ندارم که میان حرفهایی که می زنم و زندگی ای که می کنم تفاوتی وجود داشته باشد. همچون روباهی مکار از دامها و تله ها خود را بیرون می کشم اما هیچگاه مبارزه را فراموش نمی کنم چرا که نمی توانم زندگی را فراموش کنم.

حاکمیت ایران با عقیده و بیان مشکل دارد. افراد بسیاری به دلیل داشتن عقاید غیر دولتی و نشر آن در زندان به سر می برند. حاکمیت معتقد است که در ایران زندانی سیاسی وجود ندارد. آنها به جای اطلاق واژه ی « زندانی سیاسی » از واژه « زندانی امنیتی » استفاده می کنند و اینگونه است که فکر می کنند معتقد ترین کشور به حقوق بشر و آزاد ترین کشور جهان هستند. در این سیستم حقی به عنوان یک انسان برای دگر اندیشان وجود ندارد و این حق نداشته حتی شامل زنده بودن افراد هم می شود.

من به دلیل اقدام علیه منافع سرمایه داری حاکم بر ایران به تحمل هشت ماه زندان محکوم شده ام. این حکم به زودی در زندان شهر اراک که همچون دیگر زندانهای ایران محل نگه داری متهمان به قتل، دزدی، مواد مخدر و ... است به اجرا گذاشته خواهد شد. من مطلقا اجازه ی اطلاع از محتویات پرونده ای که وزارت اطلاعات ایران برای من تدارک دیده است را نداشته ام. در دادگاه متوجه شدم که اتهام وارده به من چیز دیگری بوده است و کل بازجوییها _ در بازداشتگاه مخفی وزارت اطلاعات در شهر اراک که خارج از محیط و کنترل سازمان زندانها قرار دارد _ کاملا غیر قانونی و با توسل به اختیارات نامحدود وزارت اطلاعات و چراغ سبز همیشگی دادگاه ها به تیم بازجویی انجام شده است. هیچ سند اتهامی در پرونده ی من به جز گفته های دیگران و مطالب و نوشته های خصوصی و غیر خصوصی من وجود ندارد که این دقیقا مصداق نقض اصل آزادی عقیده و بیان _ به عنوان یکی از ابتدایی ترین اصول حاصل از حرکت تکاملی انسان و جامعه _ توسط نظام سرمایه داری حاکم  بر ایران است.

در این مدت بارها توسط عوامل مستقیم دخیل در پرونده ساخته شده توسط وزارت اطلاعات تهدید شده و مزاحمتهای مکرری برای خانوده ، دوستان و آشنایانم به وجود آمده است. زندگی و روابط خصوصی به صورت لحظه به لحظه در معرض کاوش و دخالت نهادهای قدرت قرار داشته است. وسایل زیادی از من در یورش ماموران وزارت اطلاعات به محل زندگی _ بدون ارائه ی حکم _ به غارت رفت که از همانها برای محکومیت من استفاده شد. بسیاری از کتب کلاسیک فلسفه، اقتصاد، جامعه شناسی و... به همراه مقدار زیادی از دست نوشته های شخصی و خصوصی من توقیف گردید که در دادگاه به عنوان نگهداری ،مطالعه و تالیف کتب و جزوات ضاله و  غیر قانونی دلیلی برای محکومیت بنده تلقی گردید. مصاحبه های من با رسانه ها در خصوص بی خبری از شش دانشجوی مارکسیست ناپدید شده در آذر 1386 که حاکمیت زیر بار ربودن و بازداشت آنها نمی رفت تحت نام « نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی » و « خوراک دهی به رسانه های دشمن » مصداقی برای «اقدام علیه منافع نظام حاکم بر ایران » تلقی شد.

از نظر نظام حاکم بر ایران هرگونه پوشش دهی اخبار و اطلاعات و افکار از کانال غیر دولتی و عبور نکرده از زیر تیغ سانوسور حکومت تحت نام « نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی » جرم محسوب می شود. همچنین عمل نوشتن و ابراز عقاید و انتقادات و مخالفتها با تفکرات و رفتارهای حاکمیت اگر در خدمت بقا و تایید نظام حاکم بر ایران نباشد تحت نام « اقدام علیه امنیت ملی » به عنوان یک جرم در نظر گرفته می شود.

تمامی بازداشتهای من همچون دیگر فعالین سیاسی و اجتماعی ایران بدون ارائه ی حکم قضایی، با تهدید اسلحه و استفاده از چشمبند و دستبند بوده است. محل نگهداری من همچون دیگر زندانیان سیاسی در سلولهای انفرادی به ابعاد 1.8 متر در 1.2 متر و در بندها یا بازداشتگاه هایی خارج از نفوذ سازمان زندانها و تحت نظارت مستقیم اطلاعات سپاه پاسداران یا وزارت اطلاعات بوده است. حق « نداشتن » وکیل مدافع در مرحله ی بازداشت موقت و بازجوییها یکی از حقوق خدشه ناپذیر مقامات قضایی ایران در برخورد با فعالان سیاسی است. تعزیر نام دیگری شکنجه است که تنها فرق آن با شکنجه این است که با حکم مقام قضایی مسئول در پرونده صورت می گیرد. یعنی شلاق زدن به کف پا یا پشت کمر و همچنین ضرب و شتم  زندانی اگر با حکم قاضی پرونده صورت گیرد _ از آنجا که نظام حاکم بر ایران خود را نماینده ی خدا بر زمین می داند _ حکمی از طرف خدا و مجاز است.

 

***

به نظر شما آیا چنین فضاحت عمیق و ریشه داری جز با سکوت کسانی که آن را شناحته اند و درک کرده اند استوار و حاکم شده است؟ به نظر شما آیا سکوت عین تایید همه جانبه ی یک یک افکار و اعمال نظام حاکم بر ایران نیست؟ آیا ریا و تظاهر _ به هر دلیل حتی به دلیل حفظ بقا _ چیزی جز تایید و تقویت این سیستم غیر انسانی نیست؟ به نظر شما آیا با متهم کردن شعور به شعار و متهم کردن آنان که سکوت می شکنند به نادانی و همراهی با حاکمیت برای خفه کردن آنها این واقعیت را می پوشاند که پادشاه روشنفکری مفعل جامعه ی ما لخت و عور است و لباسی بر تن ندارد؟...

 

***

 

من با افتخار به شرکت در اعتراضات دانشجویی دانشگاه های تهران و نمایندگی بخشی از نیروهای حاضر در آن اعتراف می کنم.

من با افتخار به ارتباط با فعالان کارگری و تلاش برای بالا بردن آگاهی و انسجام طبقه ی کارگر در ایران اعتراف می کنم.

من با افتخار به شکستن سانسور حاکمیت از طریق وبلاگ نویسی و مصاحبه با رسانه های جمعی جهانی اعتراف می کنم.

من با افتخار به مخالفت صریح و علنی نسبت به قتل حکومتی (اعدام) و تلاش برای حذف آن از قوانین حقوقی اعتراف می کنم.

من با افتخار از برابری زن و مرد به عنوان یک انسان در جامعه دفاع کرده و به تلاش برای تحقق آن در جامعه ای که در آن زندگی می کنم اعتراف می کنم.

من با افتخار از آزادی عقیده و بیان دفاع کرده و اعتراف می کنم که استفاده از کلمات و عقاید برای به بند کشیدن انسانها را حیوانی ترین برخورد ممکن با عقاید مختلف می دانم و حکومتی را که از این حربه برای بقای خود استفاده می کند بدوی ترین و عقب افتاده ترین نظام سیاسی ممکن تلقی می کنم.

من به مبارزه برای رسیدن به دنیایی بر پایه ی دو اصل آزادی و برابری اعتراف می کنم و اعلام می کنم که برای تغییر اصول حاکم بر این جهان پوسیده و برپایی دنیایی به محوریت انسان _ و نه سرمایه _ ، مارکسیست- لنینیست را به عنوان تفکر حاکم بر مبارزه ی خود انتخاب کرده ام.

 

***

* مرا می توانید اینجا هم بخوانید...

 

** محکوميت عابد توانچه، فعال دانشجويی به ۸ ماه زندان، گفتگوی کيواندخت قهاری با عابد توانچه، دويچه وله

 

*** از بابت نگرانی همه رفقا و دوستان هم تشکر می کنم.

 

**** حمایتی که لطف خاص خودش را دارد.

 

***** زحمتی که فعالین حقوق بشری کشیدند.

 

****** لیست رفقا و دوستانی که تنهایی را شکستند.

  

*******  نوشته ی رفیق امین قضایی هم که ...

 

******** آقای دادخواه هم که باز زحمت کشیدند و  ...

 

********** این هم یک حمایت جدید. دنیا کوچکتر از اونی هست که فکر می کردم.

 

************************************************

 

 

 حکم زیر حکم دادگاه بدوی ـ یعنی حکم شعبه ی دوم دادگاه انقلاب اراک ـ در مورد  پرونده ی من است.من این حکم را بعد از چند ساعات جدل و اعتراض شدید از دادگاه تحویل گرفتم. مسئولان قضایی به هیچ وجه حاضر به تحویل دادن حکم کتبی پرونده نبوده و به شدت از انتشار آن هراس داشتند.

عاقبت با اخذ تعهد کتبی از من مبنی بر عدم انتشار تصویر این حکم در رسانه های عمومی این حکم تحویل داده شد. لازم به ذکز است که مسئولان دادگاه انقلاب شهر اراک به شدت هشدار دادند انتشار این حکم اقدام علیه امنیت ملی و نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی!!! ارزیابی شده و با آن به شدت برخورد خواهد شد.

 

 

 

۱۶/۴/۱۳۷۸  ساعت ۹.۳۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:30  توسط . | 
 

پاسخی بی نقاب به این نوشته:http://rofagha-sjk2.blogfa.com

...

می بینی وقتی جسارت و شهامت را در بین مردمی می کشند چه می شود؟می فهمی؟ درکش می کنی؟ نگاهی به خودت بیانداز! چرا از فحش دادن و ناسزا گفتن حراس داری؟ خودت باش. از خودت خجالت نکش. ژستها و مدها را فراموش کن. خشمت را فرو نبر. احساساست را پنهان نکن. نترس.

با قدمهایی لرزان و پر تردید شروع کن. کم کم عادت می کنی. بگذار تمام لجن و کثافت ریاو ریا کاری از ذهن ما، روابط ما، مبارزه ی ما از همه زندگی ما بیرون ریخته شود. نترس. فریاد بکش. بگو که هی فلانی صبر کن. یقه مرا محکم بگیر. بکوبم به دیوار و فریاد بکش هی عوضی تو چپ نیستی. تو مارکسیست نیستی. تو کمونیست نیستی. تو جوری که من می خواهم نیستی. تو برای من نیستی. پس لطف کن شرت را کم کن. گمشو. برو به درک. برو به جهنم...

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:44  توسط . | 
 

فیلمی از 18 تیر 1387

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:53  توسط . | 

 

 

اداره ی کل اطلاعات شهر اراک و دادگستری استان مرکزی پیگیران اعتراضات دانشجویی دو سال قبل دانشگاه پلی تکنینک تهران!

 

من در خرداد ماه  سال 1385 در پی اعتراضات دانشجویی دانشگاه پلی تکنینک تهران توسط  اطلاعات سپاه پاسداران بازداشت شده و مدت 45 روز در انفرادیهای بند 325 زندان اوین تحت بازجویی و شکنجه قرار داشتم. بعد از سپری شدن مدت بازداشت با گرو گذاشته شدن سند خانه ی پدری به عنوان وثیقه، از زندان آزاد شدم. در آن بازداشت در کنار انواع و اقسام اتهامات وارد شده، دستمایه و علت بازداشت « هدایت نا آرامیهای دانشگاه پلی تکنینک و دانشگاه تهران » مطرح می شد.

 

یک سال و چند ماه بعد از آن ماجرا در بازداشتهای بعدی _ که توسط وزارت اطلاعات و به دلایل نامعلوم صورت گرفت _ در کنار موضوعات اصلی، مجددا در رابطه با اعتراضات خرداد 1385 پلی تکنینک بازجویی شدم. در دادگاه پرونده ی جدید نیز قاضی به ناگاه موضوع صحبت را به خرداد 1385 کشانید و در جواب اعتراض من به این نکته که موضوع مورد اشاره دارای پرونده ای جداگانه است که توسط دادگستری و دادگاه انقلاب تهران بررسی می شود قاضی پرونده با خنده گفت: « اینجا همه چیز به هم ربط دارد»!!!

 

در حکمی که بیشتر به مقالات نشریات بسیج دانشگاه شبیه بود تا یک نامه ی رسمی قضایی به دلایلی همچون نگهداری عکس شخصیتهای کمونیست سراسر جهان بر روی کامپیوتر شخصی، گفتگو با سعید حبیبی در وبلاگش و چیزهایی از این دست به 8 ماه حبس تعزیزی محکوم شدم. مسئولان شعبه ی 2 دادگاه انقلاب هر نوع سنگ اندازی که در توانشان بود در مسیر این پرونده انجام دادند. از راه ندادن من به شعبه گرفته تا مخالفت با تعویض سند وثیقه تا حضور وکیل مدافع و ... انواع و اقسام مشکلات در پرونده ی من به وجود آمد.

 

در اراک شعبه ی هم عرض برای دادگاه انقلاب وجود ندارد بنابراین پرونده به صورت غیر قانونی به شعبه ی 8 دادگاه تجدید فرستاده شد. در دادگاه تجدید نظر لایحه ی دفاعیه و وکالت نامه ی من بی هیچ توضیحی مفقود شد و از بین رفت. هیچ جلسه ی دادگاهی تشکیل نشد و  وکیل مدافع من فرصتی برای ملاقات با قاضی پرونده یا مطالعه ی پرونده به دست نیاورد.

 

محض اطلاع بد نیست که بدانید زندان اراک بند سیاسی ندارد و تمام زندانیان آن مربوط به جرائمی از قبیل مواد مخدر ٬ قتل و مسائل مالی هستند.

 

اکنون برگه ی کاغذی به عنوان حکم در برابر من قرار دارد دارد که در روی آن طی چهار خط نوشته پیام زیر انتقال داده شده است :

 

« سرمایه داری دشمنانش را پاره پاره می کند. »

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:44  توسط . | 

      

 

"نخست براي گرفتن کمونيستها آمدند

من هيچ نگفتم

زيرا کمونيست نبودم

بعد براي گرفتن کارگران و اعضاي سنديکا آمدند

من هيچ نگفتم

زيرا من عضو سنديکا نبودم

سپس براي گرفتن کاتوليکها آمدند

من باز هيچ نگفتم

زيرا من پروتستان بودم

و سرانجام براي گرفتن من آمدند

ديگر کسي براي حرف زدن باقي نمانده بود "¹

هنگامي که از گوشه چشم تابلو بازداشتگاه اوين را خواندم آنچه را از اين زندان از گذشته دور تا امروز در ذهن داشتم و يا خوانده بودم مرور کردم ، ناخودآگاه "خون ارغوانها"²در ذهنم تجلي دوباره يافت . خيلي دوست داشتم کاش آن سرود را حفظ کرده بودم ، لحظه ورود به راهروهاي 209 و انفرادي هاي آن بويي غريب و ناآشنا را حس ميکردم با خودم گفتم شايد اين بوي زندان ، بوي خفقان و بيداد باشد .

چشم بند تا خروج از 209 جزئي جدا نشدني از زنداني است که مرا به ياد کساني انداخت که سلاطين در سياهچالها چشمانشان را در مي آورند تا بينايي ، حسي که انسان بيشترين ارتباط را با دنياي اطراف ميگيرد را از او بگيرند و حال چشمانت را مي بستند ، غافل از اينکه گاهي ديوارها مانع بينش و ديدن نميشوند .

209 يعني انفرادي ، انفرادي که قريب ترين و گمنام ترين واژه کتابهاي قانون ماست يعني توهين ، تحقير ، بازجويي هاي چندين و چند ساعته ، بي خبري مطلق ، ايزوله کردن و در خلاء نگهداشتن ، خرد کردن به هر قيمت و هر وسيله اي . انفرادي يعني شکنجه سفيد يعني شبهاي بي پايان و اضطراب ، بعد از شکنجه سفيد شب و روز فرقي با هم ندارد فقط نبايد هيچ اخبار يا اطلاعات تازه اي به تو برسد . اطلاعات و اخبار تو تنها القائاتي است که روزي چند بار در اتاقهاي سبز رنگ بازجويي طبقه اول در گوشهايت تکرار ميشود تا تو را ضربه پذير سازد و تو در سلولت وعده هاي بازجويت را در ذهن بررسي ميکني و فردا و فرداها دوباره همان برنامه در اتاقهاي سبز بازجويي شبيه اتاق جراحي تکرار ميشود و آنقدر اين عمل تکرار ميشود تا گفته هاي بازجو ملکه ذهن تو ميگردد و تو باور ميکني که چه موجود بدي بوده اي !

و هر روز که از اتاق بازجويي به سلولت برميگردي هر آنچه در سلولت هست زير و رو شده است يا بهتر بگويم شخم زده شده است ، خمير دندان ، صابون ، شامپو ، پتوهاي سياه بد بويت ، موکت رنگ و رفته و حتي ليوان چندبار مصرفت را بدنبال چيزي جابجا کرده اند . شايد به دنبال ردي از لبخند ، اميد ، شادي ، آرزو و خاطره ميگردند تا مبادا پنهان کرده باشي ، و هر شب که تو در روياي ديدن دوباره مهتاب به ديوار سلولت چشم ميدوزي چيزي مانند شبح از دريچه کوچک سلولت سرک ميکشد و تو را زير نظر ميگيرد ، مبادا به "خواب شيرين" رفته باشي و يا در روياي شبانه ات مادر بر بالين فرزند آمده باشد و در آن تاريکستان لالايي را مرهم زخمهاي فرزند نموده باشد.

به ديوارها که چشم ميدوزي به يادگاريهايي که ميهمانان قبلي سلولت از خود به جا گذاشته اند از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار ، همه به اينجا سري زدند . گويي درون 209 عدالت در حق همه به طور مساوي اعمال شده است چون اينجا فارغ از قوميت ، فازغ از جنسيت ، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه اي همه به گونه اي مساوي به زندان مي آيند .

از سلولهاي انفرادي تا سلولهاي عمومي تنها بيست تا سي متر فاصله است که بعضي ها چند ساله و بعضي ها چند ماهه طي ميکنند ، سلول عمومي يعني ديدن و حرف زدن با انسانهايي شبيه خودت يعني شنيدن صداي انسانهايي که بايد صدايشان شنيده شود ، سلول عمومي يعني نوشيدن يک ليوان چاي داغ يعني رفتن به حمام به دلخواه خودت ، سلول عمومي يعني اجازه اصلاح سر و صورت و براي بعضي ها يعني اجازه ديدن چشمان نگران عزيزان ، پشت ديوارهاي شيشه اي و براي من يعني رفتن به هواخوري بعد از ماهها ، بعد از ماهها براي اولين بار به هواخوري رفتم ، هقته اي سه بار و هر بار 20 دقيقه ، هواخوري اتاق کوچکي بود با ديوارهاي بلند و سقفي نرده کشي شده و مشبک ، براي من که آسمان و خورشيد را هر روز از دامن زاگرس عاشقانه نگريسته بودم اينجا گويي آسمان را پشت ميله ها زنداني کرده بودند .خورشيد دزدکي به گوشه اي از هواخوري سرک کشيده بود و انگار او هم ميدانست که نبايد به ديوارهاي امنيت ملي نزديک شد ، دوربيني هم بالاي سرمان تند و تند ميچرخيد تا همه جا را زير نظر داشته باشد ، مبادا با خورشيد خانم نگاهي رد و بدل کنيم و چشمکي بزنيم که به حساب "ارتباط با بيگانگان" گذاشته شود و يا به نسيم بگوييم "حال همه ما خوب است" و اين خبر موجب "تشويش اذهان عمومي" گردد و ديوارهاي هواخوري نيز آنقدر لکه هاي ناشيانه رنگ بر آنها ديده ميشد که ديوارها را بد منظر کرده بود "هر چند که زيباترين ديوارها اگر ديوار يک زندان باشند باز شايسته تخريبند" .

ديوارهاي 209 رسالت خطير خود يعني جدا کردن زندانيان از يکديگر را به خوبي انجام نداده بودند . اينجا ديوارها قاصد دوستي و نامه رسان شده بودند ، پس بايد مجازات ميشدند و هر هفته بر تن ديوار رنگ تيره تر ميکشيدند تا در نهايت روزي با سنگ سياه نقش پوشش کردند . ديوارهاي هواخوري براي زندانيان تخته سياه ، روزنامه ديواري و حتي ترک ديوار نقش صندوق پست را ايفا ميکرد و پيام زندانيان را به هم ميرساند . ديوارها پر بود از خبرها و اسامي دانشجوها ، آنها که از تير ماه 78 ، نه نه...!! ، دورتر... از 16 آذر آمده بودند ، آنها که سالهاست پاي ثابت انفراديها هستند و با جسارت تمام مينوشتند "دانشجو ميميرد ذلت نمي پذيرد" و اسم دانشگاه خود را زيرش مينوشتند . جوان ديگري آرم ان جي اويشان را با ظرافت تمام روي ديوار طراحي ميکرد هر چند بار رنگ ميزدند اما او دوباره و چند باره ميکشيد و کساني هم طلب اخبار ميکردند . من هم روزي بر ديوار هواخوري نوشتم سلام ، با خودم گفتم "سلامت را نخواهند پاسخ گفت" ولي خيلي زود نوشتند ، "سلام شما؟!" و دوستي هايمان آغاز شد ، از دانشجوها گرفته تا زنداني القاعده اي که بعدها در رجايي شهر معلم زبان انگليسي ام شد ، کلي دوست "ديوارگي" پيدا کرده بود و روزي که انفراديها پر شده بود و جا براي تازه واردها کم آمد به ناچار خيلي ها را در يک سلول جمع کردند و انگار سالها بود که همديگر ار ميشناختيم . پلي تکنيکي ها ، تحکيم وحدت ، مسيحي ها ، ترک ، بلوچ ، کرد و... ، انگار سالها بود همديگر را ميشناختيم ، يکي آرايشگر ميشد يکي آشپز ، تا صبح مي نشستيم و از دردهاي جامعه ميگفتيم ، هر چند دردهايمان مشترک بود اما تا صبح صحبت ميکرديم و صبح ما را صداي گريه سيد ايوب زنداني بلوچ بغل دستي که سالها اينجا بود به خود مي آورد ، آنقدر کسي فريادش را نشنيده بود که به خدا نامه مينوشت و در هواخوري ميگذاشت و با صداي گريه او سکوتي سنگين بحث ما را خاتمه ميداد و گاهي صداي پاشنه کفش زني ما را به سکوت وادار ميکرد ، از فرط خوشحالي و هيجان از سوراخ کوچک در ، يا از لاي پره هاي رادياتور سلول 121 به بيرون نگاهي مي انداختيم ، زني بود که با چشماني بسته به سوي اتاق بازجويي ميبردنش ، چادري به سر داشت که دهها ترازو بر چادرش نقش بسته بود ، قامت او ترازوهاي عدالت را کج و معوج و نابرابر نشان ميداد . اين صداي آشناي پا، اعلام حضوري موقرانه بود تا به ما بگويد اينجا هم زندگي و مبارزه بي صداي پاشنه هاي بلند معنايي ندارد ، کمي تامل و ساعتي فکر کردن ميخواهد تا متوجه شوي همه يکي بوديم .

اتاق بازجويي مان  همان اتاقي بود که راننده هاي شرکت واحد و معلم ها بازجويي شده بودند ، ميز بازجويي همان ميزي بود که دانشجوها بر روي آن يادگاري نوشته بودند و تختي که من روي آن ميخوابيدم ، همان تختي بود که "عمران" جوان بلوچ قبل از اعدام رويش نوشته بود دلم براي کوير تنگ شده ، چشم بندمان هم همان چشم بندي بود که اعضاي کمپين يک ميليون "فرياد خاموش" به چشم داشتند ، پس نبايد غريبگي کرد و نبايد همديگر را فراموش کرد ، اينها همه يک جورهايي آشنايند ، اينجا همه چون شمايند ، راستي ، فکر کن شايد فردا نوبت تو باشد...

 

معلم و فعال حقوق بشري محکوم به اعدام

بند بيماران عفوني (5) زندان رجايي شهر کرج

فرزاد کمانگر - 10/3/87

 

1-برتولت برشت - در هنگامه نازيها

2-"خون ارغوانها" سروده اي است از ارغوان هميشه سرخ بيژن جزني

3-شعر زيباي " سلام " سروده شاعر معاصر آقاي سيد علي صالحي

انتشار از : فعالان حقوق بشر در ايران

 

 

***

 

نامه ای از فرزاد کمانگر از بند 209 زندان اوین

http://www.hra-iran.org/Archive_87/851.html

 

کمپین نجات فرزاد کمانگر

http://www.f-kamangar.hra-iran.org

 

آدرس بدون فیلتر کمپین نجات فرزاد کمانگر

https://www.f-kamangar.hra-iran.org

------------------

آدرسهای بدون فیلتر دسترسی به سایت مجموعه برای کاربران داخل ایران

SSL Pootocol :

https://hra-iran.org

https://hrairan.com

http://hrairan.com

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 6:38  توسط . | 

این روزها مردها تنهایند

این روزها مردها خسته اند

اینها اینجا اتفاق تازه ای نیست

اتفاق تازه این است

که این روزها مردها را باز زیر شوک الکتریکی می برند

و کار چنان طولانی است

که شارژ دستگاه تمام می شود

و صدای نعره های یک مرد

در تمام دخمه های بند می پیچد

این روزها فرق مرد و نامرد این است

که مردها را شوک برقی هم به حرف زدن وا نمی دارد

و ورق کاغذ در حسرت تنها یک امضا ماندست

زندانبان بی حوصله است

و شحنه عاصی

چیزی نمانده که دیوارهای سلول به نعره در آیند

که آزادش کنید

    آزادش کنید

    ...

اما بعید است صدایی از کسی بیرون آیند

                                 حتی زمزمه ای

که کسان دیروز همه ناکسان امروزند

مردگانی که با جلال و جبروت روی دوپا راه می روند

و صدای تیشه ی فرهاد برایشان تلنگریست

از زنده بودن و هرگونه نبودن

که آزارشان می دهد

خواب نازشان را آشفته می کند

زنگی که زنگار ریا و فریب و ادعا را می زداید

 

حال که بر کوس رسوایی نامردان کوبیده شد

چرا اکنون رستاخیز عاشقان زمین نباشد

رستاخیزی به دعوت تیشه ی فرهاد

به دعوت نعره های یک مرد در زندان

 

***

 

لینک وبلاگ داب تهران از سایت تریبون مارکسیسم حذف شد . فعلا مدرکی برای نسبت دادن این وبلاگ به کسی در دست نیست . به واقع اینگونه راحت ترم که فکر کنم هنوز وقاحت این عده به بی نهایت ممکن خود نرسیده است . تاسیس و لینک دادن به چنین وبلاگی مظهر افسار گسیختگی و تخریب کور کورانه با محوریت منفعت طلبی شخصی و گروهی است . شاید باید هنوز اینقدر فضا را آرام و عادی در نظر بگیریم که بدون هیچ گونه شک و شبهه ای وبلاگ داب تهران را دست پخت مستقیم وزارت بدانیم . اما به هر حال سایت تریبون مارکسیسم در پی حمله ی همه جانبه ی خود به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب و متهم کردن ما به گروگانگیری و وابستگی تشکیلاتی و غیره و نیز در پی موج اعتراضات افراد و گروههای چپ مجبور به معرفی و دفاع از خود شد . زمانی که مشخص شده هاست و دامین این سایت مستقیما توسط کومه له تغذیه می شود این دار و دسته مجبور شدند دست به معرفی خود زده و چهره ی پشت پرده ی ماجرا یعنی ایرج آذرین را هم برای دفاع از خود بدون روبنده و نقاب ، با اسم واقعی خودش به میدان بیاورند تا علنا از این سایت و این اقدام کثیف سیاسی دفاع کند .

 

روزبه کلانتری بعد از کشف وبلاگ داب تهران و لینک دادن سایت تریبون مارکسیسم به آن ، در درد نامه ای که آن را در سایت اخبار روز مشاهده کردم با ادبیات و منطق فکری خود دست به تخریب و تکذیب و ... زده است . روزبه کلانتری و سایت تریبون مارکسیسم ضمن آنکه با وقاحت همچنان این وبلاگ را _ که همگان بر دست پخت اطلاعات بودن آن اتفاق نظر پیدا کرده اند_ را در دردنامه ی خود اینگونه معرفی می کنند : « وبلاگی حاوی اطلاعات در مورد بعضی از دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب و وابستگان آنها... »!!! روزبه کلانتری و سایت تریبون مارکسیست همچنان رسما از مطالب مطروحه قبلی خود و کار پلیسی کثیف جدید ( خواه وبلاگ تاسیس وزارت اطلاعات باشد ٬ خواه کومه له و روزبه کلانتری ) دفاع می کنند .

 

روزبه کلانتری در نوشته ی خود در اقدامی که بیشتر به دست و پا زدن فردی در حال فرو رفتن در باتلاق شباهت دارد خود را به ... می زند و گویی کسی چیزی درباره فعالین چپ و تاریخ قدرت گیری مجدد چپ در دانشگاه نمی داند ٬ سعی می کند بنده را تحکیمی ٬ انجمنی و چه و چه معرفی کند . خوب این کار تازه ای نیست . زمانی که در میانه ی سکوت همه در برابر فعالیتهای امیر عباس فخر آور من با نوشتن مقاله ی «طنازان صدای آمریکا» مقابله با این فرد را شروع کردم ، فخر آور تلاش زیادی برای چسباندن من به «انجمنهای اسلامی» ، «سپاه» و ... صورت داد و خوب حالا نتیجه ی این کارش هم به همراه خودش در زباله دان سیاست است .

 

روزبه کلانتری خود این را به خوبی می داند که یک سال و اندی قبل از آنکه وی شروع به نوشتن مقالاتش در نشریه هایی با 50 الی 200 تیراژ دانشجویی کند ٬ من به همراه تعدادی از رفقایم آگاهانه و طبق برنامه ای حساب شده ٬ پا با انجمنهای اسلامی گذاشتیم تا از این پوشش بتوانیم برای گسترش ارتباطات و فعالیتها استفاده کنیم . بد نیست آقای روزبه کلانتری سابقه ای از فعالیتهای دانشجویی خود را ارائه دهند . سخت مشتاقم و اصرار دارم که این فرد حداقل سه مورد از فعالیت های خود را ( هر چند حاشیه ای و کوچک) بیان کند . روزبه کلانتری از شروع فعالیت چپ در دانشگاه از سال 79 تا امروز کجا بوده است ؟ در بزنگاه های سال 81 ، 82 ، 85 ، 86 آقای کلانتری چه نقشی داشته و چه می کرده است؟ زمانی که سه سال قبل ما به خود جرات داده و از مرگ دفتر تحکیم وحدت صحبت کردم ( چیزی که به واقعیت پیوست ) کلانتری کجا بوده و در چه فضایی سیر می کرده است ؟ بهتر نیست که خودش از زبان خودش بگوید که چند بار بساطش را جمع کرده و مثل توپ فوتبال از این نشریه دانشجویی به آن نشریه دانشجویی نقل مکان کرده است؟ و ... ؟

 

حساب ما با این فرد و جریان حامیش بر سر کثافت کاری سیاسی اش تسویه نشده است و بر جای خود باقی است . ده ها میل به دست من رسیده که حاوی نصایح و سفارشاتی درباره ی حفظ پرستیژ سیاسی و غیره بوده است . این به واقع یک رفتار بورژوایی و زاده ی ارزشهای ساخته شده توسط سرمایه داری است . اگر قرار است از فحش خوردن و حملات غیر اخلاقی افرادی این چنینی بترسیم و ساکت باشیم تا امنیت فعالان سیاسی و حقایق ٬ قربانی مطامع امثال کلانتری ها شوند همان به که آبرو و پرستیژی نداشته باشیم . علی رغم تمام احترامی که برای همه ی این دوستان قائل هستم باید بگویم که این شیوه تفکر به همراه سکوتتان از آن خودتان . راه ما در برخورد با این کار پلیسی از هم جداست .

 

من چندی قبل در مقاله ای که روی وبلاگ خودم و سایت آزادی برابری وجود دارد هشدار داده بودم که زین پس در جواب کارهایی این چنینی مقابله به مثل خواهیم کرد . من بی علاقه نیستم که موارد و موضوعات بازجویی پیرامون بعضی گروهها و افراد مرتبط با آنان را روی وبلاگم بگذارم یا اطلاعات خود را از فعل و انفعالات داخلی یک گروه سیاسی منقرض شده منتشر کنم . روزبه کلانتری باید بداند که اگر با اسامی مستعار و نوشته های ناشناس ٬ بازی کوچکش به جلو می رفت ٬ با گام نهادنش به فضای علنی خانه ی کاغذی ٬ خود را در معرض طوفان قرار داده است . روزبه کلانتری باید بداند که ایرج آذرین کوچکتر از آن است که خیال کند به پشتوانه ی او می تواند انتقام طرد شدن خود و افکارش را از دانشگاه و دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب بگیرد . کلانتری ٬ آذرین و پرتوی باید بدانند که ما از روبه رو شدن با آدم فروش ها باکی نداریم . می توانید به آرشیو وبلاگ نگاهی بیندازید و از سرنوشت امثال فخر آور ، داراب زند ، فواد شمس و ... عبرت بگیرید . روزبه کلانتری باید بداند که در نتیجه ی سبک کار این چنینی جایگاهش چیزی بیشتر از جایگاه  این افراد نخواهد بود .

 

امیدوارم توانسته باشند به برکت در خطر قرار گرفتن امنیت فعالان چپ دانشجویی و همکاری با اطلاعات، رهبری  کومله بر اختلافات درونی اش نقابی زده و حداقل برای مدتی از ریزش و جدایی نیروهای  خود و اختلاقات درونی خود جلوگیری کند . به وقت مناسب این موضوع را هم علنی خواهیم کرد ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 3:34  توسط . | 

 

 

«تمام افراد بشر آزاد و با شان برابر به دنیا می آیند. همه از موهبت عقل و وجدان برخوردارند و باید نسبت به یکدیگر با روحیه برادرانه رفتار کنند». این اولین ماده ی اعلامیه ای است که آنرا «منشور جهانی حقوق بشر» می نامند و امروزه روزمره گی تمام نهادها و افرادی که به صورت «تخصصی و رسمی» مدعی فعالیتهای حقوق بشری هستند، نقض مستمر این «شروع» پر تمطراق است.

 

اعلامیه مصوبه ی سال 1948 مجمع عمومی ( سازمان ) ملل متحد که اکنون «منشور جهانی حقوق بشر» خوانده می شود. آیا به واقع در شرایط عینی امروز دنیا به درستی در جایگاهی قرار گرفت است که قرار دارد؟ این بیانیه امروزه مرجع و محور تمامی حرکان و اتفاقات در ظاهر بی ربط و در باطن به هم زنجیر جهان امروزه است. قدرتها و دولتها ی جهان امروز به پشتوانه ی «روح» این بیانیه به چهارگوشه ی دنیا لشگر کشی می کنند و مخالفان جنگ با استناد به «روح» این بیانیه با جنگ مخالفت می کنند. اتفاقات مشابهی در جهان روی می دهد که در کشوری آن را نقض آشکار حقوق بشر می نامند و در کشوری دیگر حق مشروع دولت در حفظ امنیت عمومی اما این نکته ی تازه ای نیست چرا که به اسم آزادی و برابری چنان فجایعی در طول تاریخ به وقوع پیوسته است که از شنیدن آن لرزه بر تن هر انسانی می افتد. به اسم آزادی صنایع و آزادی مالکیت بر ابزار تولید میلیونها میلیون انسان مورد ستم و بهره کشی قرار گرفته اند. به اسم دفاع از آزادی و حقوق بشر جان و امنیت انسانها در زیر پای چکمه پوشان لگدمال شده است. به نام برابری به صورت ناشیانه آگاهی و اندیشه قربانی می شود و انسانی ترین اندیشه های تا کنون موجود در جهان با این دو نام _ این دو صفت _ لجن مال می شوند.

 

در سال 1948 جغرافیای سیاسی جهان چگونه بوده است؟ آرایش و توازن نیروهای سیاسی و «ارتشهای حاکم» چگونه بوده است؟ چند کشور عضو این نهاد تصمیم گیرنده در رابطه با این بیانیه _ ملل متحد _ بوده اند؟ این نهاد _ ملل متحد _ چگونه و در چه شرایطی شکل گرفته و بعدها چه تغییراتی کرد؟... ؟

کتابچه های جیبی حاوی مفاد بیانیه مصوبه 1948 ملل متحد همواره بدون دادن هیچ آگاهی و اطلاعای از شرایط مشخص این سال و نیز نهاد مصوب کننده ی آن به دست نمی دهد. مقدمه ای آوازگونه در مدح آزادی به مفاد این بیانیه پیوست می شود و همچون انجیلی در دستان مسیحیانی بس متعصب قرار می گیرد و در تعصب همیشه جای فکر و شعور خالی است.

هر حقیقتی را اگر از حد فزون شود و اگر در آن مبالغه گردد و از حدودی که می توان آن را بکار برد فراتر برده شود، می توان به مرحله ی اراجیف رساند و در چنین صورتی حتی ناگزیر به اراجیف بدل می گردد. اعلامیه حقوق بشر مصوب سال 1948 رنگ و لعابی انسانی بس خیره کننده ای دارد و البته شامل بعضی مفاد ارزشمند نیز هست اما اصرار و ارجاع کورکورانه به آن و نگریستن به آن همچون یک حقیقت ازلی و عدم تلاش برای زنده نگه داشتن و جرح و بازسازی آن با منشایی مردمی و نه حاکم  آن را در گذز زمان به اراجیفی بریده از دنیای واقعا موجود تبدیل کرده است.

آیا اکنون بعد از گذشت سالها زمان بازنگری اساسی و کلی در این منشور، مستقل از اراده ی دولتها و قدرتها فرا نرسیده است؟ آیا اندیشه از سال 1948 تا به حال متوقف بوده است؟

 

این حقوق ( محدودیتهای اعمال شده از طرف قانون که مورد پذیرش این اعلامیه است ) و آزادیها را در هیچ موردی نباید مغایر با مقاصد و اصول (سازمان) ملل متحد اعمال کرد. (ماده ی 29 بند 3)

این منشور خود را محوریت حق، حقیقت، انسانیت و درستی می داند و همه چیز را البته تا جایی که مغایر با منافع قدرتهای غالب ملل متحد سال 1948 نباشد به رسمیت می شناسد. مصوب کنندگان ( خالقان ) این بیانیه دست دولتها و حاکمیتها را تا جائی که به موجودیت نهاد مصوب کننده آسیبی نرسد باز گذاشته است. نویسندگان این بیانیه حتی با مصوب کردن چهارچوبی برای آگاهی، تحصیل را به معطوف بودن به تلاشهایی برای تسریع فعالیتهای ملل متحد (بعدها سازمان ملل متحد) محکوم می کنند. (ماده ی 26 بند 2 )

 

این اعلامیه  بلند پروازانه اما بسیار هوشمندانه و زیرکانه برای ساختارهای سیاسی و اجتماعی آینده ی  جهان نیز محدودیت تراشی می کند و صریحا عنوان می کند: هر کس حق برخورداری از نظمی اجتماعی و بین المللی را دارد که در آن حقوق و آزادیهای مذکور در اعلامیه حاضر به طور کامل قابل تحقق باشد. (ماده ی 28)

 

این بیانیه همچنان شروع خود ، پایانی پر تمطراق دارد و با این ماده به پایان می رسد که: مفاد اعلامیه حاضر را نباید طوری تفسیر کرد که برای دولتی یا گروهی یا فردی متضمن حقی شود که به موجب آن بتواند وارد فعالیتی شود یا به اقدامی دست بزند که معطوف به پایمال کردن هر یک از حقوق و آزادیهای مذکور در اعلامیه حاضر باشد. ( ماده 30 ) که البته این پایان نیز همچون شروع آن دستخوش نقض هر روزه توسط مدعیان دفاع  از این بیانیه است.

 

 

***

این اعلامیه منشائی کاملا طبقاتی دارد.

 

هیچکس به خاطر انجام یا عدم انجام عملی که در هنگام ارتکاب، به موجب قانون ملی یا بین المللی، جرم محسوب نمی شده است نباید مجرم شناخته شود. همچنین کیفری شدیدتر ار آنچه در موقع ارتکاب جرم برای آن مقرر بوده است نباید اعمال شود. (ماده ی 11)

 

کدام احمقیست که نداند بزرگترین و کهنترین دشمن حقوق اولیه انسانها، دولتها و حکومتها از یک طرف و نهادهای اقتصادی و سیاسی به اصطلاح بین المللی از طرف دیگر بوده اند. این چه منشور حماقتبار ( بخوانید هوشمندانه و دور اندیشانه ای ) است که مجوز پایمال شدن خود را برای نقض کنندگانش پیشاپیش صادر می کند؟

 

تمام انقلابها و _ تحولات اجتماعی _ تمام حکومتها و دولتهای به قدرت رسیده به جای درهم شکستن این ماشین «دولت» آن را تکمیل نموده اند. احزابی که یکی پس از دیگری در راه سیادت مبارزه می کردند، به چنگ آوردن این بنای عظیم دولتی را غنیمت عمده ی پیروزی خود می شمرند.

دولتها و حکومتها همراه محافظان سرسخت سرمایه ها و صاحبان سرمایه ها هستند.  دولتها همواره نهادی شکل گرفته در سیر تکامل جوامع انسانی در نظر گرفته می شوند اما براستی برنده ترین سلاح سرمایه برای محافظت و پاسداری از خود در برابر مردم و اجتماع بوده اند. اعلامیه حقوق بشر فعلی برای چنین نهاد ارتجاعی و فاسدی «حقوقی» در نظر گرفته است. قوانین این نهاد (دولت) که به پشتوانه ی پلیس، نهادهای امنیتی و قضایی و ارتشها، بزرگترین حربه برای حفظ وضعیت موجود ( فکر کنید به نفع چه چیزی و چه کسانی؟ ) هستند به رسمیت شناخته شده اند. اینگونه است که من ادعا می کنم اعلامیه جهانی! موجود مجوز زیر پا گذاشتن خود را در دل خود جای داده است و این به هیچ وجه اشتباهی سهوی نبوده است. دولتها و قدرتهای غالب و صاحب نفوذ شمشیر تزئینی دو لبه ای را ساخته اند. فلز بدلی را با آب طلا تزئین شده است. اعلامیه جهانی حاضر منشوری برای حفاظت از تمام ارکانهای بازتولید سرمایه داری یعنی دولت، خانواده و مذهب است که برای دادن آن به خورد بخشی از انسانها آنرا با نقابی از «انسانیت» و «حقوق انسانها» پوشانده اند.

آیا تاکنون در ماهیت دولت و حکومت اندیشیده اید؟ دولتها چگونه می توانند نبیین کننده، تصویب کننده و مجری قوانینی باشند که به واقع مدافع حقوق انسانها باشد در حالی که دولت سازمان خاصی از نیرو  یعنی سازمان قوه قهریه برای سرکوب طبقه ای معین است؟ آیا دولت به معنای خاص آن، فرمانروایی بر توده ها و به توسط دسته هایی از افراد مسلح مجزا از مردم نیست؟

هر جامعه ای بر اساس تضادها درونی خود حرکت تکاملی خود را می پیماید و بی شک تضاد مشترک تمام جوامع تاکنون موجود، به وجود آورنده ی انگلی بوده است که در همزیستی مسالمت آمیزی از پستان سرمایه داری تغذیه کرده و رشد و نمو پیدا کرده است. این انگل عملی به جز حمله به هر عاملی که بخواهد منافع پرورش دهنده ی خود را به خطر اندازد ندارد.

 

***

( مالکیت بر ابزار تولید )

ماده 17  : هر کس به تنهایی و نیز به اتفاق دیگران حق مالکیت دارد. هیچ کس را نباید خودسرانه از حق مالکیتش محروم کرد.

 

( خانواده، نهاد مقدس )

ماده 16 : خانواده واحد گروهی طبیعی و اساسی جامعه است و حق برخورداری از حمایت جامعه و دولت را دارد.

ماده 26 بند 3 : والدین در انتخاب نوع آموزشی که باید به فرزندانشان داده شود حق تقدم دارند.

 

( انحصار )

ماده ی 27 : هر کس حق حفاظت از منافع معنوی و مادی هر محصول علمی
، ادبی یا هنری را که خود پدید آوردن اش باشد دارد.

 

( ملی گرای و جدایی ملل )

ماده 13 : هر کس در محدوده ی مرزهای هر کشور حق آزادی رفت و آمد و اقامت دارد. 

 

امروزه «آزادی»، «دموکراسی»، «حقوق بشر»، «حکومتهای دموکراتیک» و ... الفاظ مقدسی هستند که با نخ « ارزشهای حاکم شده » توسط «سرمایه» به یکدیگر زنجیر شده اند و همچون تسبیحی اوردا این قرون وسطای جدید را شماره می کنند. خانواده، مذهب ، مالکیت خصوصی و دولت به پشتوانده ی نیروی عادت میلیونها و میلیاردها نفر در سراسر جهان و در طول تاریخ به دهشتناک ترین نیروها تبدیل شده اند. نیرویی که مانع از آزاد اندیشیدن انسانها شده و ترس از تغییر را چنان تا مغز استخوانها نفوذ داده است که جسارت هر دگرگونه بودن و دگرگونه اندیشیدنی را از اغلب انسانها گرفته است و تبدیل به شیشه عمر هیولای نظام سرمایه داری جهانی کنونی شده است.

 

جمهوری دموکراتیک بهترین لفافه ی سیاسی ممکن برای سرمایه داری است و به همین جهت سرمایه پس از بدست آوردن این بهترین لفافه بنای قدرت خود را بر پایه ی آن، چنان مطمئن و موثق مبتنی می سازد که هیچگونه تغییر و تبدیل افراد و ادارات و احزاب در جمهوری دموکراتیک بورژوایی این قدرت را متزلزل نمی سازد. در این ساختار کهنه انتخابات عمومی تنها آلت سیادت طبقه ی سرمایه دار و نمایشی برای استحمار تودهای نا آگاه  است.

 

برای رسیدن به آزادی و برابری نهایی توسط نیروهای انقلابی پس از یک انقلاب اجتماعی _ سیاسی،  فقط دولتی لازم است که زوال یابنده باشد. یعنی ساختمان آن طوری باشد که بی درنگ به زوال آغاز نهد و نتواند راه زوال نپیماید. دموکراسی نیز دولت است و بنابراین هنگامی که دولت رخت بر بست دموکراسی نیز رخت بر می بندد. دولت بورژوازی را فقط انقلاب می تواند نابود سازد. دولت به طور اعمم _ یعنی کاملترین دموکراسی حاصل از تکامل _ و فقط می تواند زوال یابد. چیزی که محکوم به زوال است نباید بتواند بایدها و نبایدهای خود را به نابود کنندگانش تحمیل کند.

 

مسلما منشور جهانی حقوق بشر نمی تواند مصوب، تضمین شده و مدافع نهادهایی گردد که خود دشمن شماره یک حقوق اولیه و ابتدایی بشر هستند. منشوری به واقع جهانی و به واقع مدافع حقوق انسانها باید به وجود آید. این منشور باید زائیده ای از آگاهی تاریخی و  خارج از مرزهای اراده ی خدایان سرمایه و حاکمان کشورها باشد. این منشور نباید چنان نامفهوم و گنگ تعریف شود که دست حاکمیت ها را برای اعمال سلیقه در آن باز گذارد. این قانون نمی تواند ملیتها و ناسیونالیسم را به رسمیت شناخته و اجازه دهد انسانها تنها با خطوطی رسم شده بر روی نقشه ها از یکدیگر جدا شوند. این قانون باید دشمن شماره ی یک نهادهایی باشد که ارزشهای دنیای کهنه و ابزارهای ستمکشی را بازتولید می کنند. این منشور باید بزرگترین میثاق انسانی بر علیه انحصار و انحصار گرایی باشد. اعلامیه جدید باید تبیین کننده و مدافع حکومت شوندگان _ و نه حکومت کنندگان _ باشد. میثاق جدید جهانی باید منشوری برای دفاع از ایجاد یک دنیای بهتری باشد پس بیانیه فعلی فقط می تواند نوشته ی دیوارکوب قدرتهای مادی نظم کهنه ی فعلی باشد و بس.

 

*******************

 

بی عملی حامیان بیانیه حقوق بشر کنونی

 

در وضعیت حال حاضر جهان به مدد امکاناتی همچون رسانه ها و نهادهای تصمیم گیری جهانی، قطب تصمیم گیری و اعمال نفوذ جایی است که بیشتر تمرکز امکانات مادی در آن وجود داشته باشد. پس از جنگ جهانی دوم به دلیل ویرانی اکثریت کشورهای قدرتمند جهان و خارج بودن آمریکا از میدان ویرانگر این جنگ و نیز بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده به صورت قدرت مادی بلامنازع جهان در آمده است. هم اکنون حتی با قدرت گیری مجدد قطب اروپایی و به وجود آمدن قطب چین بازهم حرف اول را در امکان دخالت در دنیای فعلی را آمریکا می زند. این کشور اکنون خود را نیرویی خارج از محدوده ی سازمان ملل متحد ( نهاد مصوب کننده بیانیه سال 1948 ) می داند و بدون مجوز نهاد تصویب کننده، برای دفاع از حقوق بشر و به اسم آزادی دست به لشگر کشی در جهان و تهدید به مداخله ی نظامی در کشورهای دیگر می زند. به دلیل آنکه کشورهای مورد هجوم و غارت واقع شده اکثرا دارای حکومتهایی دیکتاتوری و مستبد بوده اند به مدد ماشین رسانه ای این قدرت بلامنازع، واقعیتها و جزئیات کلیدی از چشم جهانیان پوشیده می مانند. مردم واقعیتها را از لنز دوربینها می بینند و از زبان رسانه ها  می شنوند. وظیفه ی رسانه ها هم چیزی چیزی تامین منافع سرمایه گذاران آن رسانه نیست. کار کمپانیهای خبری تبدیل دروغها به واقعیتها و سیطره بر ذهن مخاطبان است.

این گونه است که ایالات متحده به عنوان بزرگترین نقض کننده و دشمن حقوق بشر تبدیل به بزرگترین حامی حقوق بشر می شود و  شروع به کشف و تقویت نیروهای موافق خود در سراسر جهان از جمله کشورهای با حاکمیتهای استبدادی می کند. این نیروها به مدد برخورداری از حمایتهای مادی و معنوی صورت گرفته تبدیل به کانال انحصاری و تنها راه ارتباطی فعالان حقوق بشر داخل این کشورها با دنیای خارج تبدیل می شوند. به دلیل لزوم تامین خواستهای قطب حامی، گروه های حقوق بشری دانسته یا نادانسته مجبور به زیر پا گذاشتن همان اعلامیه ای هستند که برای آن سینه چاک می دهند. اگر بخواهیم خوشبینانه به مسئله نگاه کنیم شرح ماجرا این می شود که «همه با هم برابرند اما بعضیها برابرترند» و اگر بخواهیم بدبینانه به مسئله نگاه کنیم...!

مثالهای دم دستی برای ما که در ایران زندگی می کنیم وجود دارد. در حالی که برای حفظ پرستیژ گروه های حقوق بشری به دفاع از زندانیان زندان گوانتانامو می پردازند گروه های حقوق بشری در ایران حتی حاضر به دفاع از نیروهای منتقد خود در زندان اوین، رجای شهر و ... _ که به عقیده نگارنده بسیار مخوفتر از زندان گوآنتانامو هستند _ نیستند. کشورهای غربی دولت اقتدارگرای ایران را به دلیل نقض حقوق بشر تحت فشار قرار می دهند پس چه بهتر که کیسهای حمایت شده،  زنان و کودکان اعدامی باشند. اعدامیان دادگاه های مذهبی نیز سوژه های جالبی هستند. فعالین کارگری و دانشجوی و ... که با رادیو آمریکا، رادیو فردا و ... مصاحبه می کنند نیز لایق لطف گروه های حقوق بشری هستند اما خوب بعضی از افراد، بعضی از فعالین کارگری و دانشجویی و ... به دلایلی!؟! باید قلم گرفته شوند. بعضی افراد بهتر است در زندانها بمانند و حتی بهتر است اعدام شوند.

همیشه اتفاقی باید بیافتد. فعالیتهای حقوق بشری تنها بعد از وقوع فجایع آغاز می شود. قبل از صدور یک حکم اعدام یا زندان نمی توان کاری انجام داد و زمان مناسب برای اغاز فعالیت حقوق بشر زمانی است که کار از کار گذشته باشد.

 

این یک واقعیت است که قطب حامی با گسیل امکانات مادی و حمایتهای معنوی اجازه شکل گیری کانال جدید یا گروه مستقل فعال حقوق بشر را نمی دهد تا انحصار و هژمونی خود را در این زمینه همچنان حفظ کنند. همچنین فعالیتها حقوق بشری الزاما باید در چهارچوب اعلامیه مصوب سال 1948 ملل متحد باشد.

 

این منشور _ حتی بدون در نظر گرفتن محتوای آن _ به جای آنکه سلسله قوانینی محکم و لازم الجرا باشد یا برای تبدیل شدن به آن بکوشد، سالهاست که به ویترینی لوکس ، ملوو از ژستها و حرکات نمایشی بدل شده است. فعالیت حقوق بشری به شاخه ای مستقل از فعالیت سیاسی _ و نه اجتماعی _ تبدیل شده است. گرایشی لوکس و کم هزینه و تضمین شده که کارش انداختن  بونجل ترین کیسها به خورد افکار عمومی دنیا و در سکوت و  فراموشی نگاه داشتن نیروهای آگاهی است که نه با دیکتاتوریهای حاکم هستند و نه با نظام جهانی سرمایه داری .

 

فعالیتهای حقوق بشری نمی توانند از فعالیت سیاسی_ اجتماعی جدا باشند. فعالیتهای حقوق بشری باید به عنوان جزئی درونی از مبارزات سیاسی _ اجتماعی در آیند تا واقعیات و عینیات میدان مبارزه، امکان ارتقا و تکامل اصول این قسمت از مبارزه را فراهم کند. بازگشت دوباره ی فعالیت حقوق بشری در دل مبارزات جامعه ی ایران ضمن خروج این فعالیتها از فضایی تخیلی و ذهنی به فضایی واقعی و عینی امکان اعمال انحصار در این زمینه را از سوی قطبی خاص از بین برده و سبب می گردد بدون اعمال نظر، اعمال نفوذ، دخالت روابط فردی و گروهی  و فارغ از تمام اختلافات فکری انسانها در برابر امنیت و جان انسانها مسئول و موظف باشند. دخالت گسترده ی مردمی و  دخیل بودن مبارزان و فعالان  سیاسی _ اجتماعی در مسئله ی حقوق بشر بالاترین تضمین اجرای منشور جهانی حقوق بشری است که به واقع باید نوشته شود.

 

                                                                                                                            عابد توانچه

***

این نوشته با تایپ دیگر نوشته ها تکمیل خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 18:23  توسط gorgebalandide | 

 

نزن، به اون کسی که باور داری، نزن تو دستت قویه، ظریفه صورت این زن

 

به خدا همه‌ی تنم اینجا داره می‌لرز ه کی گفته پسرامون اوباشن، دخترامون هرزه؟

 

آره این درد مث یه غده تو سینه‌مه گمون نکن هرچی میگم از روی کینه‌مه

 

این یه شعر نیست، این یه بغض خفه شده‌ س ترانه نیست این، یه فریاده تو بن‌بست

 

این یه زخمه که تو خلوت منو می‌خوره تو عمق فاجعه‌ی صورت خونینت می‌بره

 

تو چشات از حادثه سیاهه، می‌دونم میگن نفس بودنت گناهه، می‌دونم

 

تو مث مرواریدی ، اما نه واسه زینت ظریفی، زیبایی، گرونی... اینه صحبت

 

آدما مریضن، تو بودنت سلامت داره آره تو گناهی؛ گناهی که برکت داره

 

آره می‌جنگم واسه هر چیزی که مال منه اسلحه‌م صدامه، بلند میشه این حق زنه

 

 

نمی‌خوام برام نقش یه دلسوزو بیای بیخود میگی ضعیفم، من شیرم، تو کجایی؟

 

دیگه نمی‌خوام واسه‌م مرثیه سر کنی همین شعرم میشه واسه تو یه تودهنی

 

نگاه نکن روسری رو سَرَمه، این جبره من معتقد نیستم که راه‌حلش صبره

 

این یعنی حقمه زندگی، من یه آدمم بگو می‌خوام ببینم، بگو تو چی از تو کمم

 

بذار دو دقیقه بگم مث یه زن حرفمو آدم آدمه، تو باید بفهمی دردَمو

 

قدّ یه تاریخ حقمو گرفتن و بردن نوبتی هم نوبتمه، قدیمیام مردن

 

تو حق داری هرچی میگی، قانون طرفِته قانون میگه بزن، زدن فقط حرفِته

 

این سر واسه شکستنه، آره درد می‌کنه بزن، منم حرف می‌زنم ببین کی جون می‌کنه

 

نمی‌خوام مث همیشه بشنوی گریه‌مو تا وقتی دستت بلند شد ببینی ترسمو

 

باور کن از تو کتابا اسم مردو خط زدن آدما امروز دوجنسن: یا نامردن یا که زن

 

آدما امروز دوجنسن: یا نامردن یا که زن آره می‌جنگم واسه هر چیزی که مال منه

 

اسلحه‌م صدامه، بلند میشه این حق زنه آره می‌جنگم واسه هر چیزی که مال منه

 

من واسه‌ت چی هستم تو این دنیای وحشی؟ یه چیز میگم زانو بزنی، کم بیاری، تا شی

 

این آدمیت نیست، مغزتون تو کمرتونه بهتره بچرین، هرزگی آب و نونِتونه

 

عشق براتون یه حرفه، مضحکه، توخالیه بچه خونه خونواده یه چیزه پوشالیه

 

اما من گرونم، قیمتم بالا خونَ‌مه آسون به دست نمیاد، این بسته به جونَ‌مه

 

هر وقت که اراده کردی برات مادر شدماگه جنگ بود پا به پات جنگیدم، خواهر شدم

 

آره این زن خرد و شکسته همسرته آره این زن که حالا نمی‌شناسی تو، زنته

 

تجاوز یعنی همین، هر کاری که خواستی کردی با توهین و تشر و توسری کی گفته که مردی؟

 

یه روز میشه که تو نمی‌تونی بگی چی بپوشم من عروسک نیستم که شخصیتمو بفروشم

 

من پوششم عوض میشه، تو سطح قضیه اینه تو با مغزه که می‌کنی که تا قیامت همینه

 

دیگه سنگِ هیچ دستی سرمو نمی‌شکونه کسی دیگه تو گوشم آیه‌ی وحشت نمی‌خونه

 

تنم لگدمال نگاه هرزگی‌ها نمیشه این یه عزم جزمه، طوفان و خاک و آتیشه

 

این یه عزم جزمه، طوفان و خاک و آتیشه

 

***

فایل صوتی این شعر

 

وبلاگ شاهین نجفی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:59  توسط . | 

 

حرکت دانشجویان معترض پلی تکنینک به سمت ساختمان ریاست ـ خرداد ۱۳۸۵ ـ ردیف اول از راست به چپ : احسان منصوری، بهزاد ... ، عابد توانچه ، محسن سهرابی ، نیما گشتاسبی ، سهیل ضیائی ، ... ، سیامک رضاقلی بیگی ، سروش برزو

 

محسن سهرابی یک رفیق بود. رفیقی که رفاقتش بوده، هست . خواهد بود. در اعتراضات دانشجویی خرداد 1385 پلی تکنیک نگامی که مترسکها همه به کنجهای امن خود خزیدند اگر 10 تن بودند که به پشتوانه ی آنها هر چیزی ممکن بود و هر سدی شکستنی، یکی از آنها بی شک محسن بود. اگر 7 تن بودند که جسارتشان از ابتدا تا به انتها دوام یافت یکی از آنها محسن بود. اگر 5 نفر در میان آن جمع بود که هدف ما را می فهمید یکی از آنها محسن بود.من در روز 11 خرداد 1385 پس از تنها سه ساعت خواب، خسته و خواب آلود سر از بالینی برداشتم که محسن خسته تر من سر بر آن نهاده بود.

محسن سهرابی مظلومانه و در سکوت از دانشگاه اخراج شد. کسی از او یادی نکرد و  سهم خواهان و پدر خواندگان انکارش کردند. اکنون او بی منت و بی ادعا _ و شاید با روحی زخمی و خسته _ لبانش را بر لبان جنگل و دریا نهاده است و با تنهایی عشق بازی می کند.

 

 

چه غمگینانه فرا نهادیم با تنهایی                                                       

چه بیتابانه عطر تنت فرا می خواندم

چه بیرحمانه باور نشدیم

و چه خشمگین منفور گشتیم.

 

دستی هر چند به عبس نهال تازه ی عشقمان را آب نداد

حتی باران هم نبارید که گرما بود و تشنگی و عطش

                                                    _ آه تشنگی.

چه بی صبر از هم دور شدیم و چه غمگین غریب

عشق اما در وجودم غریبانه پرسه می زند و تلی از ته سیگار در برابرش.

آه ای مفهوم بی دریغ خواستنم

چگونه تاب آورم این بی خویشی مرگ زی را؟

 چون هستیم یا در معرض رویتیم ، بی قراریمان قراری در دیدگان ندارد

 چون نباشیم دیدگان به عبس تر خواهند شد

 

آنجا که مست عشق بودیم به شلاق ندامت حد خوردیم.

وینجا که مست بی خویشی، به گردن آویزی تقدیر خواهیم شد.

باشد که رستگار شویم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7:3  توسط . | 

*مرگ هر جا ممکن است ما را غافلگیر کند. به او خوشامد بگوییم. با این فکر که فریاد نبرد ما ممکن است به گوش شنونده ی خاص خود رسیده و دست دیگری ممکن است تفنگ مارا خوب تر استفاده کرده و مردان دیگری آهنگ عزای تدفین ما را با موسیقی مقطع مسلسل و فریاد نبردهای تازه ی جنگ و پیروزی بخواند.   «چه»

*در حالی که شما برای سه امتحان درس می خوانید. من نقشه ی مسافرت به استانهای مختلف را می کشم و در مسیر مثل شما مطالعه می کنم.

 

«قسمتی از نامه ی چه به همکلاسی خود در دانشگاه»

 

*من اعتقاد دارم نبرد تنها راه کسانی است که برای آزادی خود می جنگند. من به پیمان خود عمل می کنم. بعدها ممکن است بسیاری از آدمها مرا یک ماجراجو خطاب کنند. این دروغ نیست. من یک ماجراجو هستم اما از نوعی دیگر. از آنهایی که برای اثبات ایمانشان زندگی را به بازی می گیرند. ممکن است زندگی من در این مسیر به پایان برسد .من به دنبال مرگ نمی گردم اما احتمال رویارویی با آن وجود دارد. پس شاید این آخرین خداحافظی من باشد. حالا یک تمایل شدید که من آنرا با شور و شوق یک هنرمند کوچک قرن بیستم داده ام، پاهای لرزان و ریه های خسته ام را استوار نگه می دارد. من می روم. گه گاه این فرمانده ی کوچک قرن بیستم را یاد کنید و از پسر یاغی خود بوسه ای را بپذیرید.

 

«قسمتی از نامه ی چه به پدر و مادرش قبل از خروج از کوبا»

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:45  توسط . | 

 

جناب آقای حاجی مشهدی وکیل پرونده ی من لطف کردند و برگه ی وکالت نامه ای را تهیه کرده اند و با باطل تمبر . رسمی کردن آن در شهر محل اقامت خویش، این برگه ی وکالت نامه را همراه با یک لایحه دفاعیه تکمیلی با پست پیشتاز به شعبه ی دوم دادگاه انقلاب شهر اراک ارسال کردند. این اسناد توسط پست داخلی دادگستری به دبیر خانه ی کل دادگاه های تجدید نظر استان ارسال شده است و پس از شماره شدن این اسناد مطابق با شماره مسلسل اداری دبیرخانه اشتباها به جای شعبه ی هشتم دادگاه تجدید نظر به شعبه ی چهارم دادگاه تجدید نظر فرستاده شده است!!!!

مسئولان دبیرخانه علت این اشتباه فاحش را مفتوح بودن پرونده ای جدیدتر در شعبه ی چهارم تجدید نظر اعلام کردند! با مراجعه به شعبه ی چهارم تجدید نظر و درخواست باز پسگیری اسناد، مسئول دفتر اعلام کردند که چنین اسنادی را تحویل نگرفته است و باید موضوع  در دبیر خانه پیگیری شود. با مراجعه ی مجدد به دبیر خانه از دفتر وصول اسناد، امضای شخص مسئول دفتر شعبه ی چهارم در پای رسید وصول این اسناد بیرون کشیده شد و به دفتر شعبه ی چهارم تکلیف شد که اسناد بازگردانده شوند.

بعد از شش مرتبه مراجعه به دبیر خانه ی کل و چهر مرتبه مراجعه به دفتر شعبه ی چهارم، علی رغم بسیج همه ی اعضای دفتر و جستجوی اتاق قاضی، کمد اسناد، پرونده های بایگانی، کشوی میزها ، کاذیه ها و حتی سطلهای زباله تلاش برای یافتن اسناد بی نتیجه ماند.

از آنجایی که پرونده ی من روی میز قاضی پرونده ی دادگاه تجدید نظر شعبه ی هشتم باز بوده و آماده ی صدور حکم بود و در این پرونده کوچکترین دفاعیه ای وجود نداشت و به دلیل عدم حضور وکیل حتی پرونده برای یک بار هم مطالعه نشده بود به مسئولین دبیر خانه و دفتر شعبه ی چهارم اعلام کردند که به دلیل کارشکنی در پرونده، از بین بردن اسناد حقوقی و تبانی شکایت خواهم کرد. در نهایت قرار بر این شد که مسئول دبیرخانه در تماس با قاضی پرونده مشکلات پیش آمده را شرح داده و از قاضی مهلتی سه روزه برای تهیه مجدد اسناد گرفته شود.

در تماس با آقای حاجی مشهدی و شرح اتفاقات از ایشان خواهش کردم در صورت امکان مجددا متن لایحه ی دفاعیه را برای من پست کنند تا آنرا در پرونده قرار دهم. ایشان لطف کردند و همان روز به دلیل نیافتن نسخه ی کپی از لایحه دفاعیه مجددا لایحه دفاعیه ای تنظیم کردند و علاوه بر آن همانند مرتبه ی گذشته با هزینه ی شخصی خود برگه ی وکالت نامه ای را تنظیم کرده و با باطل کردن تمبر بر روی آن و رسمی کردن وکالت نامه هر دو سند را با پست برای من ارسال کردند.

امروز با پایان یافتن مهلت سه روزه برای ثبت اسناد در پرونده به شعبه ی هشتم دادگاه تجدید نظر مراجعه کردم اما در میانه ی ثبت وکالت نامه و لایحه ی دفاعیه در پرونده، دستیار قاضی با اعلام اینکه مبلغ حق الوکاله در برگه درج نشده است از پذیرفتن آن و ثبت در پرونده خودداری کرد و ثبت این دو سند را به اصلاح برگه وکالت نامه موکول کرد.

در تماس مجدد با جناب آقای حاجی مشهدی و شرح مشکل تراشی جدید قوه قضائیه ایشان اعلام کردند که در برگه وکالت نامه مبلغ حق الوکاله را « رایگان » درج کرده و اعلام شود این موضوع خصوصی بین وکیل و موکل است و آنچه که به قوه ی قضائیه مربوط می شود اخذ مالیات دولتی است که مطابق با آئین نامه برای آن ابطال تمبر صورت گرفته است.

 همچنین آقای حاجی مشهدی با اعلام اینکه در نامه ی مفصلی به دادستان عمومی و انقلاب کشور نسبت به رویه های غیر قانونی پرونده ی دانشجویان آزادیخواه و برابری اعتراض کرده است عنوان داشتند در اسرع وقت با تماس تلفنی با وی اعتراض خود را نسبت به نابسامانیها و کارشکنیها در این پرونده  _ مطابق مواد قانونی موجود _ اعلام خواهد کرد و درخواست رسیدگی به این مسئله را خواهد کرد.

من فردا مجددا برای ثبت برگه ی وکالت نامه و لایحه ی دفاعیه به شعبه  هشتم دادگاه تجدید نظر مراجعه خواهم کرد اما با توجه به شواهد، برخوردهای مسئولین قضایی و حرفهای جسته و گریخته آنها حدس می زنم حکم نهایی پرونده صادر شده است و به زودی پس از تایپ و شمار شدن به من ابلاغ خواهد شد. اگر درستی این حدس در روزهای آینده اثبات شود من بدون داشتن حق مطالعه محتویات پرونده، حق داشتن وکیل در مراحل بازپرسی، حق تشکیل جلسات دادگاه و امکان دفاع، حق داشتن  فرصت لازم برای ارائه ی مدارک و مستندات قضایی و تفکیک موارد اتهامی پرونده ی سال 1385 از پرونده ی اخیر ، حق حضور وکیل در روند دادگاه بدوی و حتی حق حضور وکیل در مرحله تجدید نظر، ناعادلانه و غیر قانوی محکوم شده ام. (که البته این مسئله ی عجیبی نیست.)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:40  توسط . | 

 

وقتی اطلاعات دیوانه وار می تازد.

آقای بازجو دستها بالا، حالا تو خلع سلاح هستی.

واکنش فوری برادران محترم وزارت به فعال شدن وبلاگ.

 

ظاهرا بازجوهای وزارت اطلاعات برای برخورد با ما برای استفاده از هر روشی و به هر شدتی چراغ سبز گرفته اند. امروز مجددا با منزل خانوادگی من تماس گرفته اند و ضمن هشدار نسبت به « فعالیتهای سیاسی و نوشته های اینترنتی » رسما پدر را تهدید کرده اند که اینبار برخورد سنگین تری صورت خواهد گرفت و دیگر تهدیدات همیشگی.

پدرم در اثر فشارات روحی متحمل شده در دو ماه اخیر کنترل خود را از دست می دهد و پشت تلفن جواب سنگینی به بازجوی پرونده ام می دهد و ضمن یادآوری حکم زندان و تایید آن در هفته ی آینده اعلام می کند که « شما هرچه در توان داشتید انجام داده اید دیگر چه از جان ما می خواهید؟ »

پدرم را به بیرون از منزل برده اند و ظاهرا در برخورد رو در رو  پرینت نوشته های من را به پدر نشان داده اند و حرفهایی زده شده است که پدر به هیچ عنوان حاضر به بازگو کردن آنها نیست. در کل همه این ماجرا باید از چشم من پنهان می مانده که خوشبختانه از آن مطلع شدم.

از چند ساعتی پیش مشکلات قدیمی شروع شده است. مادر دوباره کیسه ی نایلونی بزرگی جلوی خود گذاشته است و مدام قرص و دارو مصرف می کند. پدر هیجان زده است و سیگار کشیدنهای عصبی را شروع کرده است. خواهرها چنان دلهره ای دارند که از نگاه مستقیم در چشمهای ما خوددار می کنند و آشکارا منتظر یک دعوای خانگی دیگر یا غش کردن یکی از والدین هستند. مادرم با صدای زنگ تلفن یا درب منزل دچار شوک می شود و پدرم که در چشمهایش می خوانم که آماده ی انفجار و اعتراض به من است حرفهایش را می خورد و در دو دلی به سر می برد. تنها نوه ی خانواده که در شیطنت بی همتاست متوجه ی اوضاع غیر عادی خانه شده است و چنان در گوشه ای ساکت نشسته است که گویی کر و لال و فلج است.

حقیقت این است که وزارت اطلاعات تمام تلاش خودش را برای بدست آوردن بهانه ای برای چسبانیدن من به گروه های سیاسی خارج از کشور، دریافت پول از خارج، نگهداری اسلحه و غیره کرد اما شکست خورد. نه چیزی یافتند و نه کسی از رفقای نزدیک زیر بار تکنویسی علیه من رفت. اطلاعات احساس شکست می کند. یکی از چهره های علنی جنبش چپ دانشجویی با اسم رسم خود و علنی می نویسد و فعالیت می کند و گزکی برای به زندان افکندنش وجود ندارد به جز «عقیده و بیان».

اطلاعات دست بردار نیست. آنها از لحظه ی آزادی تا به حال مدام به دنبال من هستند. از کشیک کشیدنهای آماتورهایشان درب منزل تا تعقیبهای حرفه ای خیابانی و جاده ای من متوجه همه ی تحرکاتشان هستم. تلفنهای من و خانواده و نزدیکانم مدتهاست شنود است و من گرچه دانشجوی اخراجی هستم اما خجالت می کشم که به عنوان کسی که در یک از معتبرترین دانشگاه های صنعتی ایران تحصیل کرده ام ، بنویسم که تماسهای تلفن همراه من که یک ارتباط بی سیم است « خط رو خط » می شود!!! به یکباره تعدادی آدم تصمیم میگیرند که به من نزدیک شوند و دوستان نزدیکم به صورت کاملا اتفاقی یکی یکی به دلیل فشارهای خانواده تصمیم به دور شدن از من و قطع روابط دوستانه می گیرند. حسابهای بانکی مدام چک می شوند و برای به هم ریختن امنیت روانی محیط زندگی بازجوی اطلاعات تصمیم می گیرد در تماسهای مخفیانه با پدر خانوده وارد مسایل عاطفی و کاملا خصوصی افراد خانواده شود.

بازجوی اطلاعات حتی این مجوز را دارد که نامزد خواهر من را احضار کند و ضمن اعمال رعب و وحشتی باور نکردنی برای یک فرد غیر سیاسی و نامطلع از فعالیتهای من او را تا سر حد جنون برای بدست آوردن اطلاعاتی هر چند ناچیز و اندک زیر فشار روحی قرار دهد و برای به هم ریخته شدن روابط داخلی خانواده حرفهای خصوصی رد و بدل شده میان خواهرم و نامزد او را به پدرم منتقل می کند تا از تعصبات فرهنگی و مشکلات ناشی از آن برای مختل کردن فضای روانی داخل محیط زندگی من استفاده کند.

پسر بیست و یک ساله ای که سابقه ی دوستیش با من از چند ماه فراتر نمی رود و مطلقا کوچکترین آگاهی سیاسی و حتی علاقه ای به کار سیاسی ندارد تحت فشار و مراقبت قرار می گیرد و به جرم کشیدن پیپ با من یا سفر با موتور سیکلت به شهر های اطراف به همراه من در آستانه ی بازداشت و قرار گرفتن در معرض اتهامات امنیتی است و در تماس تلفنی بازجو با پدرم رسما عنوان شده است که بازداشت خواهد شد.

 

خوب آقای بازجو دستها بالا شما از هم اکنون خلع سلاح هستید!

از امشب تمام تلفنهای من خاموش خواهد شد و دیگر آی پی مشخصی برای ارتباطهای اینترنتی نخواهم داشت. از امروز بیشتر از یک هفته در هیچ مکانی توقف نخواهم کرد و بر پایه هیچ نظم منطقی ای مقصد بعدی خودم را انتخاب نخواهم کرد. از امشب دیگر من به تمام معنای واقعی این جمله خانواده ای نخواهم داشت. پدر و مادر من آنقدر بزرگ شده اند که خودشان مشکلات خودشان را حل کنند. آنها خودشان باید کاری کنند که عوامل اطلاعات جرات ایجاد مزاحمت برای آنها را نداشته باشد و دیگر فشارها روحی، قرصهای اعصاب، گریه ها و نگرانیهایشان به خودشان مربوط است. از امشب مطلقا دخالتی از طرف من در زندگی آنها صورت نخواهد گرفت همچنانکه اجازه ی هیچ دخالتی از طرف آنها در زندگی خصوصیم را نخواهم داد. از امشب تمام ارتباطهای غیر سیاسی خود را قطع خواهم کرد و تمام روابط عاطفی و دوستانه ی خود را محدود به رفقای همفکر خود خواهم کرد.من وطنی هم نداشته و نخواهم داشت اما تحت هیچ شرایطی از این کشور خارج نخواهم شد. وطن برای من آنجاست که پیروزی آنجا باشد و از آنجایی که معتقدم پیروزی برای ما همینجاست همین قسمت از زمین را برای زندگی انتخاب می کنم.

اگر می خواهید زندانی کنید من حاضرم و اگر می خواهید در بلاتکلیفی نگه داشته شوم باید بگویم بازنده هستید. شما می خواهید با جنگ روانی سناریو شکست خورده ی خود را به پش ببرید اما بد نیست بدانید که تمام منابع مطالعاتی شما در این زمینه چندین بار مطالعه کرده ام و تسلط من به این مدل جنگیدن بیشتر از شماست. در قدم اول می خواهم شما را با ترس از تغییر فعالیتهای علنی یک چهره ی علنی سیاسی به فعالیتهای غیر علنی و ترویج آن در بین دیگر فعالین سیاسی آشنا کنم و در قدم بعدی ...

خوب آقای بازجو اول اخراج از دانشگاه، بعد اخراج از کار ، بعد بازداشت مجدد و انفرادی و ... ، بعد فشار به خانواده، بعد فشار به دوستان غیر سیاسی، بعد حکم حبس تعزیری، بعد فشار از طریق وثیقه، بعد درخواست تایید فوری حکم در دادگاه تجدید نظر، بعد ورود به حریم خصوصی افراد، خوب بعد؟؟؟ تنها سلاح تو  اکنون زندان است که آن هم سرمایه و حیثیت  یک فعال سیاسی است. فکر می کنم اکنون وقت آن رسیده باشد و حتی فکر می کنم زمان مناسبی هم هست.

برای « زندان رفتن و زندان نرفتن » و در کل هر « رفتن و نرفتنی » و هر «شدن و نشدنی » آمادگی کامل دارم و از این به بعد بازی را من اداره می کنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:59  توسط . | 

 

بازداشتگاه  پلیس امنیت، بند ویژه ی اطلاعات سپاه ، بازداشتگاه ویژه ی وزارت اطلاعات و فردا ....

 

من این روزها حال عجیبی دارم. روزها بوی خون می دهند و شبها آکنده اند از سکوت و انتظار. این روزها نیمه های شب یا دمدمه ی صبح همیشه قبل از خواب از خودم  می پرسم « از زندان می ترسی؟» و جواب تا به حال همیشه این بوده که « هرگز.» پس حکایت اینگونه گذشتن روزها چیست؟

من معمولا وقتی شبها خواب می بینم که تمام روز را با مسئله ای حل نشده و حاد  دست به گریبان باشم. این روزها پس از مدتها دوباره هر شب خواب می بینم. کابوسهایی از جنس واقعیت، یقین و آینده! این روزها مدام خواب می بینم که دوباره به بند کشیده شده ایم. همه ی رفقا با هم. در 209 ، 325 و مکانهای دیگر. هر چه هست میله است و انفرادی و شکنجه و تمام رفقا یکجا دور هم بی هیچ کم و کاستی.

صبحها قبل از آنکه چشمانم را باز کنم یکبار دیگر به تمام آنچه که در خواب دیده ام فکر می کنم. یک روز به بدنهای له شده مان در اوین ، یک روز به جاسوسی که تمام انسانیتش را به پول و آزادی ظاهری فروخت، یک روز به فریادهای فرهاد در زیر دستگاه شک الکتریکی، یک روز به زمزمه ی سرودهایمان در سلول ، یک روز به نگاه مغرورانه ی پسران و دیگر روز به نگاه پر از خشم دختران، یک روز خواب مادرم را می بینم که برای ملاقاتم آمده و زندانبان به او فحاشی می کند و یک روز خواب پدرم را که اعلامیه فوتش را در زندان جلویم می اندازند. من روزها مدام خواب می بینم و این خوابها تمامی ندارد....

 

انسانها تنها یکبار فرصت زندگی بر روی این کره  خاکی را بدست می آورند و مرگ پایان این فرصت گرانبهاست. مرگ بی هیچ خبری از راه میرسد و بلیط مسافرت را باطل می کند. ایستگاه آخر همان صندلی است که نشسته ای و تمام. انسانها می میرند. در رخت خواب، در بستر بیماری، در تصادف رانندگی، پر خوری، چربی خون بالا، فشار خون بالا، فشارهای روحی و روانی زنگی ماشینی و عده ای هم در اوج بودنشان کشته می شوند.شهید عقیده ی خود می شوند. تمام لذت این زندگی دقیقا در همین است که همه جا و در هر لحظه خطر «نبودن» این «بودن» را تهدید می کند.

 

کسانی هستند که آرامش را در کر بودن، کور بودن و سکوت می دانند. اینان چنان قوانین زندگی وضع شده توسط خدایان سرمایه را تن داده اند که دیگر حتی در آرزوهاشان هم خیال دوری از دنیایی بهتر و زندگی دگرگونه تر نیست. « دانان کل همه چیز دان » ما را از نادرستی راهمان می گویند و «پیران از تکاپو افتاده» هشدار می دهند از «نشدن» و «ممکن نبودن». لیبرالها ما را به نادانی متهم می کنند و فرد گرایان ما را به سرگرم بودن به منافع شخصی دعوت می کنند. این بازار مکاره پرهیاهوست. همه جا برای حفظ وضعیت موجود عر  می زنند و سینه چاک می دهند و جوابی نمی دهند که آیا در این بازرا مکاره متاعی به نام آرامش، زندگی، پر شدن، درستی، حقیقتو در یک کلام آزادی و برابری یافت می شود یا نه؟

در زنده بودن شما هرگز زندگی کردنی نیست. برابری راز مرگ دنیای سراسر نابرابری و بی عدالتی شماست. حقیقت برای شما تصورات کودکانه ای است برای فرار از تمام دردها و رنجها و حقایق. شما خود را آزاد می دانید اما آزاد بودن در بدوی ترین خاسته هایی را آزادی می دانید که چیزی نیست جز مخدری برای تشکیل خلا  همیشگی در وجود شما و نمی دانید که به واقع حتی در رسیدن به این نیازهای کم شمار هم آزاد نیستید و در تار و پود محدودیتهای نامرئی دنیای سرمایه گرفتارید.

 

من قدر زندگی را بهتر از شما می دانم.

این روزها از هر لحظه ای برای فرو رفتم در ژرفای وجودم استفاده می کنم. مدام افکار خودم را بازخوانی می کنم و در هر دم و بازدمی با ولعی سیری ناپذیر جهانبینی ام را کاملتر و  کاملتر به درون ریه هایم می کشم. این روزها به سختی و ستبری اراده ام در راه تنها انتخاب انسانی موجود ایمان کاملتری دارم. من این روزها غرق دریافت از تمام جهان هستم.سوار بر موتور سیکلت با هر جاده ای همراه می شوم. به چهره ی تک تک انسانهایی که می بینم خیره می شوم و به اندازه ی کشیدن نصف جیره ی روزانه ی توتونم از فراز کوه مشرف به گورستان شهر، بی ارزشی زندگی شما را می بینم که هر چه فرار می کنید بیشتر فرو می روید و هرچه می اندوزید تنها کمک می کند سنگ گور شما را سنگین تر و کلفت تر می کند. وقتی تصور می کنم در هنگام مرگ چگونه پوچی دل بستن به آسمان و زمین را با تک تک سلولهایتان درک می کنید از سرنوشتتان اندوهگین می شوم و به انتخاب خود می بالم و آن سختی و رنج و ترسی که شما را از ما دور می کند به جان و دل میخرم.

اگر با گزمگان تباری است از تیغ و شلاق و زندان و اگر با خدایان دنیای شما تباری است از ثروت و سرمایه چه باک که مرا نیز تباری است از حقیقت و مبارزه و نسل من هدیه کنندگان خونند بی پرسش از عقیده و ایمان.

من فرزند تمامی به تیرک اعدام بسته شدگانی هستم که سرب داغ سینه اشان را شکافت. من هم خون تمام انسانهایی هستم که باد جسدهاشان را بر طناب دار رقصاند. هویت من بر گورهای سیمانی بی نشان نقش بسته است. نجوای من طنین سرودهایی است که در دل جنگلها و کوه های بی شمار سرزمین سوخته ی من از حنجره ی اراده های آگاهِ مسلحِ سینه ستبر فریاد کشیده شده است. من پیرو تمام گمنامان زمینم. همراه خردِ شورندگان بر علیه وضعیت موجود، بر علیه دنیای فقر و بندگی.

بدانید در خانه، دانشگاه، کارخانه، جامعه و  حتی در زندان زندگی برای ما سراسر مبارزه است. مبارزه ای برای پیروزی نه برای بقا که اگر ما را سوادی بقا در سر بود از کشته های ما پشته نمی ساختند.

بزنگاه ها و بالا و پائین این روزهای پر آشوب کسانی که به وقت عمل در هنگامه ی خشم جلادان به لانه های خود خزیده بودند و سکوت پیشه کرده بودند کم کَمک از سوراخهای تاریکشان بیرون کشیده است. دیگر طرف ما تنها شب نیست، سپاهی از دسیسه چینان منفعت طلب نیز بر ما تیغ کشیده اند. آنهایی که در کنج های امن خود شکنجه و اسارت ما را با لذت نظاره گر بودند اکنون برای دریافت مجوز آفتابی بودن طومار تهمت و ناروا و دروغ نسبت به آزادی خواهان و برابری طلبان را برای خوش خدمتی به پادشاهی ظلم پیشکش می کنند. ما را چه باکی؟ کتاب تاریخ ما صفحاتی با شماره ی 58،59،60،61،62و63 دارد که به ما می آموزد چگونه خود را از تنگه ی جهل، خیانتها و دشمنیهای شما به سلامت عبور دهیم. ما اگر چه دشمنان قسم خورده ی سنتهای پوسیده ی دنیای کهن هستیم اما در کوله بار تجربه ی  مبارزان سنتهایی است که از به کار بستن آن اِبایی نداریم. خوش رقصی و طنازی شما در حضور صاحبان قدرت بی پاسخ نخواهد ماند. زین پس هر زخمی را با زخم و هر ضربه ای را باضربه ای پاسخ خواهیم داد. از کنار کوچکترین شرارتهای شما بی پاسخ عبور نخواهیم کرد با هر ضربه ای بر قلب شب، زخمی نیز بر دل سیاه شما خواهیم نشاند. اگر به دروغ ما را به چیزی متهم سازید واقعیتهای شما را به درستی عیان خواهیم کرد. کلام شما را با کلام و عمل شما را با عمل جبران خواهیم کرد.

رفیقی امروز به تلخی پرسید که :«چرا فعلا؟» حق گفت و پاسخ ما این است که زین پس «اکنون». مدتی قلم به نجوای دل گرداندیم اما زین پس به پشتوانه ی عقل بران تیزی قلم ما صفحه ی کاغذ را خواهد تراشید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 3:25  توسط . | 

 

پس از انقلاب 57  و در اوایل دهه 60  ضد انقلابیون اکثریت و توده ای بر اساس سیاستهای میهنی و ضد امپریالیستی شان همراه با ارتجاع دست به سرکوب نیروهای چپ و کمونیست در جامعه زدند.  اینان نه تنها در جامعه بلکه در زندان نیز به بخشی از ماشین سرکوب رژیم جمهوری اسلامی و عامل تداوم جنایتهای آن تبدیل شده بودند.

 این پدیده‌ از روی ماهیتش قابل شناخت می‌ باشد.   در واقع این پدیده نشان دهنده این است که بخشی از نیروهای چپ پتانسیل همکاری با رژیم را دارند و بنا بر موقعیت زمانی از این پتانسیل خویش جهت شکار نیروهای کمونیست در جامعه استفاده خواهند کرد.  بسیاری از کمونیست ها در جامعه قربانی مماشات و خیانت اکثریت و توده بوده اند.

 امروز پس از گذشت 25 سال از آن وقایع، قربانیان دیروز اکثریت و توده در جامه همکاران امروزی رژیم ظاهر شده اند.  این دو پدیده اگرچه در زمانهای متفاوتی روی داده اند اما اشتراکاتی دارند.  هر دوی این پدیده دلایل همکاری خود با بورژوازی را مبارزه با انحراف در چپ می دانند! و بر حقانیت خویش اصرار دارند.

اخیرا وبلاگی بنام تریبون مارکسیسم (1) در مطلبی بدون امضاء زیرعنوان وضعیت فعلی و گام های ضروری (نکاتی در مورد جنبش دانشجویی و چپ) دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب را که تعداد زیادی از آنها هنوز منتظر برگزاری دادگاه هستند را بر اساس اعترافات! خودشان تحت شکنجه متهم به همکاری با حزب حکمتیست کرده است.

 در اینجا به 2 احتمال بعنوان فاکت استناد شده است.

 1.در ابتدا اینطور استدلال می شود که گویا دانشجویان تحت شکنجه اعترافاتی کرده اند و در این به اصطلاح اعترافات بر رابطه خویش با حزب حکمتیست تاکید کرده اند.  اگر فرض بر این باشد که همچنین اتفاقی افتاده باشد تنها دانشجویان و بازجوها از این قضیه اطلاع دارند.   پخش خبر این اعترافات بنفع خود دانشجویان نیست زیرا کسی خودش را درموضع رسیک بزرگی مانند قبول همکاری با احزابی که عضویت در آنها می تواند حکم مرگ را بهمراه داشته باشد قرار نخواهد داد مخصوصا کسانی که برای روزها تحت شکنجه بوده اند.  تنها  طرفی که از پخش این خبر سود خواهد برد وزارت اطلاعات رژیم است.  در نتیجه منبع این نوع خبرها کسی جز خود رژیم نمی تواند باشد.  روزنامه صبح صادق ارگان سپاه پاسداران طی مطلبی تحت عنوان "دانشگاه، باشگاه سياسي نيست" (2) این نوع اتهامات را به دانشجویان زده است.  منبع اتهمات نویسنده وبلاگ تریبون مارکسیسم مبنی بر وابستگی دانشجویان دستگیر شده به حزب حکمتیست جایی بجز روزنامه سپاه پاسداران نیست!

2. اینطور استدلال شده است که این اعترافات احتمالی بیان واقعیت است! نویسنده این مقاله در واقع با شکنجه هیچ مشکلی ندارد و از مدارک بدست آمده زیر شکنجه در نوشته اش برای پیشبرد بحث خود استفاده کرده است! این توهین به تمامی قربانیان شکنجه و تایید رفتارهای ضد انسانی در زندانهای رژیم است.  ارجاع به اعترافات احتمالی تحت شکنجه حتی در جامعه بورژوازی هم جایی ندارد.  در دادگاههای بورژوازی نمی توان کسی را با ارجاع به حرفهای گفته شده با استفاده از شکنجه محکوم کرد!

 استفاده از این به اصطلاح اعترافات جهت تصفیه حسابهای سیاسی و شخصی ادامه پدیده ایست که در دهه 60 در کارنامه اکثریت و توده ثبت شده است.   اما کدام گروه‌ سیاسی  و تحت چه شرایط ویژه و مشخصی به نفع رژیم جمهوری اسلامی از سر دشمنی با دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در آمده است؟

اپورتونیسم و همکاری صاقانه با رژیم

وبلاگ تریبون مارکسیسم حاوی مطالبی از افراد مختلفی منجمله ایرج آذرین است.  تریبون مارکسیسم خود را وبلاگی وابسته به سایت تریبون جوان معرفی می کند و ادعا می کند که "با هیچ یک از جریانات موجود چپ ارتباط سازمانی و تشکیلاتی ندارد".  از میان جریانات سیاسی نیز تنها وبسایت کومله (سازمان کردستان حزب کمونیست ایران) این مطلب را درج کرده و پس از اعتراض خود دانشجویان و نارضایتی های داخل کومله این مطلب را حذف کردند.

 در واقع ادعای عدم وابستگی تریبون جوان دروغی بیش نیست.  وبسایت تریبون جوان از سرور اختصاصی کومله و رادیو کومله استفاده می کند. سرورهای اختصاصی معمولا هزینه بالایی دارند و بدلایل امنیتی تنها وبسایتهایی که "خودی" باشند اجازه استفاده از یک سرور اختصاصی را دارند.  کومله با در اختیار گذاشتن امکانات خود بطور مستفیم در این رسوایی پلیسی درگیر شده است.  (به منبع 3 مراجعه کنید)

 باید پرسید چرا کومله؟

کومله هیچ وقت از امکانات خودشان بخاطر هیچ و پوچ استفاده نمی کند.  در این مقطع زمانی لازم می دانند که جنگ صلیبی تازه ای را تبلیغ کنند.    این قبیل مناقشات فقط برای استتار یک حقیقت واقعا مهمی است.  آنها مجبورند که برای جلوگیری از موج رو به رشد آزادیخوای و برابری طلبی به هر چیزی چنگ بزنند حتی به یک کاه ناچیز، حتی به ایرج آذرین و رضا مقدم.  دلیل اصلی اینکار هم این است که جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی را متعلق به خودشان نمی دانند.  همکاری بین کومله و ایرج آذرین یک همکاری اصولی نیست بلکه همکاری بین کسانی است که در بی پرنسیپی یکسان هستند.  این نیروها اینقدر با اپورتونیسم هرزه اشباع شده اند که براحتی و با بی مسئولیتی کامل در حرکتی شبیه به اکثریت و توده کاملا بیشرمانه مطالب دروغینی را درباره دانشجویان آزادیخوا و برابری طلب نوشته اند.

 کومله مدت 30 سال است که در مرزهای ایران و در حال انتظار قرار دارد.  نیرویی بیربط در معادلات سیاسی نه تنها در کردستان بلکه در سایر نقاط ایران است.  هنوز هم مراسم پیشمرگ کومله را جشن می گیرند، پدیده ای که دیگر وجود خارجی ندارد.  در حالی که اینها خود را با این بازیهای کودکانه مشغول کرده اند دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب پرچم آزادی و برابری و مبارزه علیه بردگی مزدی را در داخل جامعه بلند کرده اند.  کومله امروز در نتیجه دست کشیدن از مارکسیسم و با دیدن علایم جنبشی برابری طلب که موجودیتش را بیشتر از این بخطر انداخته دچار پریشانی و حیرت گردیده است. 

 هرکسی که سیاستهای کومله را در طی سالیان اخیر دنبال کرده باشد به این نکته واقف خواهد گشت که کومله امروز با اتخاذ سیاستهای بغایت راست دچار یک نابینایی طبقاتی شده است.  نابینایی آن کسی که نخواهد جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی را ببیند از هر نابینایی بدتر است.  اینها بطور مستقیم یا غیر مستقیم نیروهای خود را به بورژوازی ملحق کرده اند.  

 هیچ جریان سیاسی قادر به کنار زدن دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب از معادلات سیاسی امروز ایران نخواهد بود.  چنین تلاشهایی تنها باعث افتضاحهای سیاسی خواهد شد که انسانهای شریفی را که در این سازمان هستند و هنوز درباره ماهیت کومله توهم دارند مجبور کند که صفوف خود را از این سازمان اپورتونیست که خودش را پشت نام مارکسیسم پنهان کرده است جدا سازند.

 ب.ج

8 خرداد 1378

 

 منابع:

1.       وضعیت فعلی و گام های ضروری (نکاتی در مورد جنبش دانشجویی و چپ): http://tmarxism.blogfa.com/post-17.aspx

 

2.       صبح صادق، روزنامه رسمی سپاه پاسداران: http://www.sobhesadegh.ir/1386/0332/M08.HTM

 

3.       با استفاده از Reverse IP whois.  به این آدرس اینترنتی بروید: http://www.domaintools.com/reverse-ip/?hostname=j-d.se  در اینجا مشاهده خواهید کرد که  وبسایت تریبون جوان بر روی سروری قرار دارد که تنها 3 وبسایت دیگر بر روی آن قرار دارد این وبسایتها از این قرار می باشند:  Komalah.org Radiokomalah.org Radiokomaleh.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط . | 

 

رئیس دولت ما «مشروب نمی خورد.»

رئیس دولت ما «دود نمی کشد.»

رئیس دولت ما صورتش را اصلاح نمی کند.

رئیس دولت ما «در خانه ی حقیری اقامت دارد.»

رئیس دولت ما به جای کت و شلوار اتو کشیده حتی توی تابستان کاپشن می پوشد.

«ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند»

گرسنگان هر روز گرسنه تر می شوند

و چرندیات آقای رئیس، بهانه ای شده که آقایان روئسای دیگر

                                                 جنگ و غارت راه بیاندازند.

 

کاش رئیس دولت ما مشروب می خورد.

کاش رئیس دولت ما بنگی بود.

کاش رئیس دولت ما صورتش را هفت تیغ می کرد.

کاش شیک می پوشید و به جای سرکشی به محله های فقیر نشین،

از پشت شیشه های بلند ترین برج شهر قلمرواش را می پائید

اما همه می گفتند:

«حتی یک نفر فقیر میان مردم نیست.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:8  توسط . | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
یادداشتهای زندان
یادداشتهای تنهایی
تجارت با آزادی، سوء استفاده از حقوق بشر
سهم خواهی ممنوع. ما مستقل هستیم.
amnesty
Vy lubite menia
تعطیلات تابستان و تشدید فشار بر فعالان دانشجویی
این خانه از پایبست ویرانست.
به یاد سرخترین رفاقتها
جهنم.
نامه ای به بازجوی اطلاعات
این هم نوروز امسال(87)
آقای رئیس جمهور
خودت باش غریبه خجالت نکش!
اونی که به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود!
آقای فواد شمس باور کنید که حماقت فضیلت نیست!
انقلاب فرهنگی انجام شده است!
فراخوان دعوت به حمایت از فرهاد حاجی میرزایی
مصاحبه
نبش قبر
وبلاگ من در خانه ای دیگر
womansrights
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
شهریور 1386
نویسندگان
.
gorgebalandide
برلیان
رفیق کوچولو
عابد
پیوندها
یادداشتهای تنهایی
* دانشجویان سوسیالیست پلی تکنینک *
علیه وضعیت موجود
علیه وضعیت موجود1
علیه وضعیت موجود2
علیه وضعیت موجود بعدی (در صورت فیلتر شدن مجدد این وبلاگ)
آرشیو مارکسیستها
monthly review
new left review
امین
مجید
کانون زندانیان سیاسی
mindmotor
ترجمه شده های فارسی آثار لنین
آزادی بیان
ایران تریبون
کارگران ایران
بخشی از آثار لنین
خبرنامه ی فعالین مازندران
مصطفی جوکار
مجله ی زغال
مجله ی شعر
شهر شب ظلمت
نشریه هفته
توماج
همه ی عقاید من
سایت لجور
کتابخانه م.ل.م
فرزاد کمانگر
ایرج جنتی عطایی
شاهین نجفی
خلیفه
ستاره
بیژن
اوبونتو
free software
petition
دوستی با اندیشه ای متفاوت
گفتنیها
رادیو همصدا
انفرادی
سعید
یادداشتهای تنهایی
گرگ
علیه وضعیت موجود 3
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM